پذيرش جنسی
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۳۱  کلمات کلیدی:
امروز ميخواستم مطلبی راجع به خانم تهمينه ميلانی بنويسم و از سينمای فمينيستی ايشون کلی انتقاد کنم ؛ ولی نظرم کاملا عوض شد که هيچ ؛ کلی هم خسته نباشيد نثارشون ميکنم ؛ و پيشنهاد ميکنم که به اتفاق ديگر خانمهای هنرمند ؛ جهت زدن تو پوز ما آقايون ؛ دست به يک ائتلاف بزنن.
چون بعضی از آقايون مسئول ؛ گاهی يه طرحهائی از ذهنشون تراوش ميکنه که کلی ما رو از مرد بودنمون شرمنده ميکنه!!!!!
نمونش همين طرحپذيرش جنسی در دانشگاههاست.فرمودن که با ايجاد سقف ۵۰ درصدی برای خانمها حضورشون رو در بعضی رشته ها محدود کنيم تا توازن جنسی رعايت بشه و تعادل هرم جنسی حفظ بشه!!!!!!و در ضمن حضور کمرنگ پسرها در کنکور ؛ بدليل مسئلهءسربازی مرتفع بشه.........
و اما طرحهای ما :
۱)طرح تغذيه ای : حذف کافور از غذای سربازخانه ها موجب از بين رفتن ياءس فلسفی در آقا پسرای کاکل زری لپ قرمزی ميشه تا حس و ذوق درس خوندن بعد از خدمت؛ در وجود مبارکشون هدر نره.
۲)طرح هندسی :بجای ترسيم هرمجنسیمنشور حقوق زن و مرد را ترسيم کنيد.
۳ )طرح آچارکشی ژنتيکی:با اجرای موقتي اين طرح ؛ تمام کروموزمهای آقايون رو از XYبهYY تبديل کنيد تا عدالت جنسی حکمفرما بشه.
۴)طرح مردسالار : حذف قرمه سبزی از برنامهء غذائی ؛ موجب از بين رفتن آثار بوی آن شده ؛ که خود منجر به کور شدن حس مشارکت و فعاليتهای اجتماعی در خانمها ميشه.
۵) طرح سينمائی : حمايت از خانم ميلانی و تشويق ايشون.(با سکانس فيلماتون ؛ مردا رو چوب ميزنی...بزن بزن که داری خوب ميزنی..)
۶)طرح بدون شوخی: اجرای طرح شمارهء ۲
 
اطلاعيه
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۳٠  کلمات کلیدی:
قابل توجه داوطلبين آزمونهای سراسری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نام آزمون :تاريخ تمدن
موضوع :جنگ قادسيه
زمان برگزاری :اواخر دورهء ساسانی ؛راس ساعت ۸ صبح
مکان :صحرای قادسيه ؛نرسيده به ايستگاه عوارضی
مدت زمان پاسخگوئی : دو قرن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*از آوردن هرگونه وسايل اضافی مانند درفش کاويان جدا خودداری نمائيد.
*قبل از ورود به جلسه تلفن همراه خود را خاموش کنيد.
*يک ساعت قبل از شروع؛در محل حضوريابيد چون راس ساعت مقرر کليهءدروازه ها برويتان بسته خواهد شد.
*سئوالات را حتی المقدور به زبان فارسی پاسخ دهيد.
*جهت تکميل فرم ثبت نام به خودتان مراجعه فرمائيد.
 
روز جمعه را چگونه گذرانديد؟
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٦  کلمات کلیدی:
روز جمعه جاتون خالی رفتم استاديوم تا تيم محبوبم رو تشويق کنم.البته چون نميخوام دعوا بشه و حوصلهء نعش کشی هم ندارم ؛ رنگ تيم محبوبم رو نميگم.
از دم در يه ساندويچ کالباس و يه پاکت تخمهگرفتم و رفتم به مصاف هواداران تيم مقابل ؛ تو استراحت بين دو نيمه يک حس کودکانهتحريکم کرد تا با کاغذهای ساندويچ و پاکت تخمه يک موشک (يا هواپيما ) بسازم و رهاش کنم.وقتی سرگرم صاف کردن کاغذها بودم ؛ نوشته های توش توجهم رو به خودش جلب کرد.و شروع کردم به خوندنش .
يکداستانکوتاه بود و خوندنش يه جورائي تکونم داد ؛ تا حدی که اصلا نفهميدم نتيجهء بازی چی شد.
و اما نتايج حاصله :
۱) نتيجهء احساسی :شب جمعه از روز جمعه بهتره.(يه وقت فکر بد نکنين! منظورم برنامه های تلويزيونه)
۲)نتيجهء ادبی :تا توانی داستان بنويس ........که تخمه شکستن هنر نمی باشد.
۳) نتيجهءقياسی:بر عکس هواپيما سازی که کار خيلی سختيه؛داستان نويسی هم کار خيلی سختيه.
۴) نتيجهءصنعتی:الگوی ما؛ در هواپيما سازی به «پوف » بنده . مثل : توپولوف.
۵) نتيجهءورزشی:ساندويچ نقشی حياتی در رونق فوتبال ما داره ؛چون مثل بلازويچ و ايوانکوويچ آخرش « ويچ » داره.
۶) نتيجهءتسليحاتی:موشک سازی و داستان نويسی هر دو از يک حس کودکانه نشئت ميگيرن و کار هردو ؛ زيرو رو کردنه . اما ذائقهء ما با دوميش سازگار تره.
۷) نتيجهءمنصفانه:قبول دارم که زيادی حرف زدم.
 
آگهی استخدام
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢۳  کلمات کلیدی:
با سلام
احتراما به استحضار ميرساند که اينجانب جهت محافظت از خود ؛ به منظور جلوگيری از دچار شدن به سرنوشت همتايان خود* در منطقه؛ به تعداد نامحدودی نيروی تازه نفس و ناسيوناليست ؛نيازمندم.
.
. با تشکر ؛ مخلص چندين و چند سالهء شاديهايتان
.
بابا کرم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*ملوديهای افغانی و عراقی
 
سيسمونی
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢۱  کلمات کلیدی:
تا حالا به فکر طرحی برای سنگ قبرتون بودين؟
شعری ؛ جمله ای ؛ برای اون در نظر گرفتين؟
به عقيدهءمن اين سنگ حکم يک لوح و کتيبه رو داره و وسعتش بيشتر از اونه که فقط دو تا تاريخ و يک شعر کليشه ای و نخ نما روش نوشته بشه.
چرا فضای اکثر گورستانهای ما اينقدر سرد و رخوتناکه؟ چرا نشانی از حيات نداره؟ مگه ما معتقد به تولد بعد از مرگ نيستيم؟پس به فکر يک سيسمونی برای اين تولد هم باشيم.
خيلی ساده ست : يه دست کفن ــ که خوشبختانه تنها لباسيه که هيچ نوع چشم و همچشمی درش دخيل نيست همه يک مدل و يکرنگ ــ و يک سنگ.
لا اقل به اندازهء سنگ قبرمون که اختيار انتخاب و سليقه داريم. اينکه چرا فکری بحال فضای سبز نميکنن بحث ما نيست ؛ شايد هم حق دارن ؛ با يک محاسبهء دو دو تا چهار تا ميشه فهميد که بجای دو تا درخت ميشه يه قبر چند طبقه ساخت (.اين بحث تراکم به قبرستونا هم سرايت کرده.ما که بخيل نيستيم .به هر حال اينم يه جور توليد سرمايه ست ).
پس تنها چيزی که ميتونه يه رنگی به اين فضای سرد و عبوس بده طرح همين کتيبه هاست. و
اگه يک کمی ذوق خرج اون بکنيم اون وقت مردم عادی و رهگذر هم جرئت نميکنن بسادگی پا روی اون بذارن و ديگه نيازی به خالي کردن چند گالن آب ؛ اونم فقط بخاطر خونده شدن اسممون ؛ نيست...

 
يادداشت يک جذامی
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٠  کلمات کلیدی:
هر وقت که جذام تو ذهنم مياد بی اختيار رشته کلمات زير تو ذهنم تداعی ميشه:
جذام--->جذامی--->جذامخانه--->خانه سياه است--->فروغ فرخزاد
سال ۱۳۴۱وقتی که فروغ عزيز برای ساخت فيلم مستند گونهء «خانه سياه است » به يکی از جذامخونه های مشهد ميره اونجا پسری بنام حسين رو با اجازهء پدرومادرش به فرزندی قبول ميکنه.(( چند سال پيش تو يک روزنامه خوندم حسين آقا که حالا دکتری شده واسه خودش تو يک کنگرهء زبانشناسی در يکی از کشورهای اروپائی مقالهء جانانه ای ارائه داده که اميدوارم هر جا که هست سربلند باشه)) بر گرديم سر اصل مطلب.
بعد از مرگ فروغ عزيز ؛ نور محمد (پدر حسين) يادداشتی رو بهمراه چند تا از نامه های فروغ به يکی از مجله های اون زمان ميفرسته . خوندن اين يادداشت هميشه يه جورائی بغضمو قلقلک ميده ؛ گفتم شايد خوندنش برای شما هم خالی از بغض نباشه:

« بايد به عرض برسانم که در مدت اين چند سال خانم فروغ بيش از يکصد نامه برايم فرستاده که بيشتر از پنج تای آن در دست نيست که به حضورتان تقديم ميدارم ؛ و عاجزانه تمنا دارم بعد از رونوشت ؛ نامه ها را برايم بفرستيد که اين نامه ها برای ما از هر چه در جهان است عزيزتر و گرامی تر است.
چون صاحب اين نامه ها کسی بود که بخاطر خشنودی خدا ؛ جان عزيز خود را وقف رفاه و آسايش کسانی چون ما کرده بود که همهء مردم به چشم حقارت نگاهمان ميکنند » .

کاش در کنار کتابهای زيادی که در ارتباط با نقد و بررسی شعر فروغ جاپ ميشه فيلمهای کوتاه آقای برناردو برتولوچي و سازمان يونسکو که در بارهءفروغ عزيز ساخته شدن هم امکان عرضه و نمايش عمومی پيدا کنند.



 
پا ورقي نوستالژيک
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱۸  کلمات کلیدی:
مدتيه که يک حس گيج وگنگی مدام بهم نيشتر ميزنه.يه جورائی احساس لنگ درهوائی! (يا بقول امروزيها حس تعليق)بين باورهای ديروز و واقعيتهای امروز.
همه چی عوض شده؛حتی باورهای مادر بزرگها!اگه تا ديروز اين يه رسم معمول بوده که مادر بزرگها به شوق ديدن حضرت خضر چهل روز جلوی خونه رو آب پاشی جارو ميکردن و بوی کاهگل نمدار با عطر رازقی همهءاهالی محل رو مست وپاتيل ميکرد ؛ امروز ديگه کمتر کسيه که ازاينجور کارا بکنه.
مادر بزرگای امروزی دغدغه هاشونم امروزيه.حالا ديگه نقل کاهگل و اين حرفا نيست.حکايت شيشه های رفلکس و سنگهای گرانيته ؛ سنگهائی که اگه يه دستمال نمدار بکشی روش عکست رو توش ميبيني ؛ ولی برای من اون کوچهء بن بست پشت گرمابهءناصر خسرو هنوز که هنوزه يه چيز ديگه ست.
نميدونم شايد ايراد از منه ! باور کنيد من منکر امروزی شدن نيستم ؛ ولی چرا هميشه در کنار امروزی شدنمون بغض و حسرت ديروز رو يدک ميکشيم؟
انگار يه جورائی اين پرسه زدنها تو بن بست رازقی و حوض آبی خونهء مادر بزرگ شده پاورقی متن نانوشتهءوجودمون ؛ و شايد بخاطر همين پاورقی بودنشه که زياد بهش توجه نداريم. غافل از اينکه پاورقي کليد درک درست متن اصليه.خصوصا در جوامعي نظير ما که هميشه حاشيه از متن قويتر و پر رنگ تره ولي ما هميشه محو خود متنيم.
باری کجا بوديم؟......
آها......پرسه در بغض کوچه باغ خاطرات و حوض خونهء مادر بزرگ که ميشه توش قنداق کلی ترانه های نخوندهء کودکی رو شست.
ولي! انگار حق با شماست ؛ اينا همه باورهای ديروزه و واقعيت امروز اينه که تو وسعت اين حوض ميشه چند واحد آپارتمانهای ۵۰ متری برای کبوترای عاشقي ساخت که در به در دنبال وام مسکن و ازدواج و اضافه کاری و .....روزمرگيهای خودشونن.
و باز هم چاره ای نيست جز اينکه يه نقطه بذاريم و بريم سر خط.


 
تجارت صنايع ادبی
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱٦  کلمات کلیدی:
تاجری را ديدم و گفتمش:
ـ :ای تاجر!تو چه تجارت ميکنی؟
۰ :هرآنچه را که خلق خدا نيازشان باشد
ـ :فی الحال چه متاعی می تجارانی؟
۰ :فی الحال در حال تجاراندن گوشت آلوده ميباشم.
ـ :پس تجارت جان آدميان ميکنی؟
۰ :بدان و آگاه باش که زبان پارسی سرشار از صنايع ادبی و خصوصا «جناس » است.
ـ :منظورت چيست؟
۰ :من ظورم همين است. تو ظورت چيست؟
ـ :اين طنزی که پراندی بس کهنه و نخ نما گشته .تعويض موضوع مکن!!
۰ :ای جوجه ماشينی ! مشکل ابهام در تفهيم « آلوده » است.
ـ :چگونه است؟
۰ :منظور ما آلوی ده است نه آلوده.يعني اينکه از ده بالا آلو ی فرد اعلاءابتياع نموده گوشتش را از هسته منفک نموده سپس آن را به صاحبان صنايع تبديلی عرضه نموده تا آنها اين گوشتهای آلوی ده ما را تحت فشارهائی خاص آنهم از نوع هيدروليک به متاعی کاغذين گونه ــ موسوم به لواشک ــ تبديل نمايند تا اطفال آنها را بخرند و بخورند و رودل گردند.(که البته رودلي ست اختياری).
ـ :پس در امر تجارت قاقالی لی مشغول به اشتغالی؟
۰ :قالی؟
(تاجر بينوا خيالی خام کرد که بنده مبتلا به لکنت زبانم و به قالی گفته ام قاقا لی لی )
ـ :البته قالی هم تجارتخورش ملس است .مگر نه اينست؟
۰ :بر حسب اتفاق در اين امر هم مشغول به اشتغال ميباشيم که بی ارتباط با آلوها نيست.
ـ :جل الخالق!!!بازهم قضيهءصنايع ادبی در اين ميان دخيل است؟
۰ :خير......هستهءآن آلوهائی که عارض به حضورتان بوديم را خاطر داريد؟
ـ :آری
۰ :اين بار ميرويم به ده پائين و اين هسته ها را به دختران زحمتکش قالی بافي ميدهيم (که از ورای پوست ؛ سرانگشتان پينه بسته شان ؛مسير طاقت فرسای ترنج را دنبال ميکند)*
ـ :به چه منظور؟
۰ :تا پوست آنها را از مغز آن منفک نمايند و در عوض آن حاصل دسترنج آنها را گرفته و به ممالک فرنگستان صادر ميکنيم.البته تا زمانی که پوند و دلار و مارک های مستحصله «مچنوج » ** گردد مغز کردن هسته ها به نيمه هم نرسيده است. ضمن اينکه ما با اين امر هم اشتغالزائی نموده و مهمتر از آن در حفظ ميراث فرهنگی نيز کوشيده ايم.
ـ :اشتغال زائی؟!!!!!حفظ ميراث فرهنگی؟!!!!!
۰ : ۱ــ اشتغالزائی کرده ايم چون معتقديم اشتغالزائی يعنی توليد شغلی مشقت بار که چونان درد زايمان خاطره انگيز و پر حلاوت باشد و دليل حلاوت فرزند نزد مادر نيز همين باشد.
۲ــحفظ ميراث فرهنگی کرده ايم زيرا فرنگيان با آن عقل ناقصشان به اين مهم دست يافته اند که متاعی چونان فرش را زيور ديوار نمايند نه اينکه چونان ما به زير پا لگدکوب!!!!
ـ :پس با اين حساب . نقطه سر خط!
۰ :از بهر سر خط تعجيل کن که به آخرين سرويس شرکت واحد نايل گردی.
ـ :گوش اگر گوش تو و ناله اگر نالهء من
۰ :آنچه البته بجائی برسد بر باد است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* اميد است فروغ عزيز بر من ببخشايد
**اسم مفعول واژهءغريب و نا مانوس change
 
تخم مرغ و موج نو در سينمای ايران
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱٤  کلمات کلیدی:
در مورد اين سئوال که« اول مرغ بوده يا تخم مرغ؟» هر کسی يه نظری داره . وجالب اينجاست که مشابه اين سئوال در آغاز موج نوی سينمای ايران هم مطرحه که با فيلم گاو (داريوش مهرجوئی)شروع شده يا با قيصر(مسعود کيميائی)؟
البته بروز اينجور سئوالها بر ميگرده به خصلت خود ما که هميشه دوست داريم سند رو بنام بزنيم و از مشاع بودن بيزاريم.و يه جورائی عاشق ««طلايه دارتراشي» هستيم.
چه فرقی ميکنه که کی اول بوده؟حالا تو فرض کن که هردو باهم.يا اصلا اينطور تصور کن که قيصر سوار گاو بوده و از کوچهءنواب رد ميشده يا اينکه گاوه سم قيصري(پاشنه خوابيده)داشته و ميرفته به جنگ بلوريها(۱)تا يکی يکيشونو بفرسته اون دنيا تا کامروا بشن و ملائکه بادشون بزنن(۲)....ولی باز هم هيچ فرقی نميکنه و اهميتی نداره مهمتر از همهء اين حرفا اينه که: نه مهرجوئی نه کيميائی نه بيضائی نه تقوائی و نه.........به گفتهءخودشون هنوز نتونستن فيلم کاملا دلخواهشونو بسازن.
اصلا مثه اين می مونه که يه استکان چای تلخ جلوی يه مانکن بذاری و به ياد دختردائی گمشدت زار زار گريه کنی(۳)
اصلا ما رو چی به اين حرفا خوش رکاب رو بچسب...
هيشکی نديدم تو خطت نباشه......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ(۱)اشاره به فيلم گاو که اگه نديدين حتما ببينين.
(۲)قسمتی از ديالوگ فيلم قيصر که اينو هم حتما ببينين.
(۳)اسامی فيلمهای نساخته شدهء آقايان تقوائی- کيميائی و مهرجوئی
 
نکاتی اندر مفاهيم سنت
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱٢  کلمات کلیدی:
با سلام
من بالاخره نفهميدم معنی درست سنت چيه؟و اين سنت ايرانی کجای زندگی ماست؟
موسيقی سنتی چه نسبتی با موسيقی ايرانی داره؟کدوم يکيش زير مجموعهء يکی ديگه ست؟ بيرون هم که قدم ميذاری اينقدر اين واژه رو دستمالی کردن که بيشتر گيج ميشی.
اون طرف نوشتن « رستوران فلانی با فضائی کاملا سنتی آماده پذيرائی از مجالس شماست»
ميری داخل ميبينی که چهار تا تخت و پشتی ماشينی طرح ترکمنی و ديزی و کباب و ريحون و پياز با استکان نعلبکی طرح شاه عباسی (البته از نوع بدلی که هر دستش تو سيد اسماعيل ۵۰۰تومنه وقتی هم ميشوريش اول از همه جا سبيلای عباس آقا پاک ميشه)
و...از اينجور چيزاست.
اون طرفتر نوشتن «طراحی فضای داخلی منزل شما با ايده هائی کاملا سنتي»فکر ميکنی چيکار ميکنن؟يه گوشهء ديوار رو ورميدارن کاهگل ميمالن چندتا کاشی هم ميچسبونن بالاش کلی هم خار و علف خشک و لنگ کفش کهنه و......توش آويزون ميکنن.
يک کم اون طرفتر نوشتن:«پارچه های جديد با نقوش سنتی رسيد».بازش که ميکنه ميبينی چهار پنج تا از اين گل و بوته و جقه ها رو چپ اندر قيچی کنار هم تکرار کردن و شده طرح سنتی جديد! آخه اگه سنتيه جديدش ديگه چيه؟تازه ميگن که جنسش اعلاست و ژاپنيه!!!!!!!
فکر نميکنين بهتر باشه
برای سرکيسه کردن مردم دنبال يه واژهء ديگه ای بگرديم..
 
مسعود کيميائی
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱۱  کلمات کلیدی:
سلام
همونطور که بهتر از من ميدونين اصولا اعتياد (که ترکش موجب مرض است )دو شرط کليشه ای داره.و اعتياد من هم به کيميائی خارج از اين شرط و شروط نيست چون شرايط احراز اين اعتياد سکرآور را داشتم که همانا عبارتند از :
۱- ذغال خوب (فيلمهائی که ساخته و ميسازه )
۲- رفيق بد ( نقدهای منفی نوشته شده )
وقتی به عشق فيلمسازی آوارهء ديار غربت شد اينو براش گفتم :

«................»
دلم از غصه گرفته نازنين
روزای طلا ئی رفته نازنين
وقتی رفتش آروم و بی سر صدا
رفت که فيلمی بسازه اون دور دورا
ندونست غربتش اينجوری ميشه
ديو غربت نشينی حوری ميشه
ندونستم شانس اون چه قسمی بود؟
که تو اکران کاراش هميشه طلسمی بود
مسعود نازنين قصهء ما
که يه دل داره پر از قصهء ما
رفت و يک نگاه نکرد پشت سرش
يه عالم سئوال گذاشت دورو برش
گفت:«ميرم ولی با دست پر ميام»
«مثل يک صدف ولی با در ميام»
«هی شماتت نکنين به اين حديث نا رفيق»
«يک کمی تو خط به خط قصه هام بشين دقيق»
«چاقوی دسته سفيد زنجونی»
«وقتی از پشت ميره تو قلب رفيق جون جونی»
«چاقو رو ولش کنين يک وسيله ست»
«حرف من اون مرديه که تو تله ست»
حالا اين سنگ صبور نازنين
که يه دل داره بدون قهر و کين
رفته و يه جورائی جاش خاليه
هر يه روزش واسه ما يه ساليه

خرداد ۸۱

 
مادر
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱۱  کلمات کلیدی:


من اين ناقابل رو با تمام کاستيهاش به عليرضا و همهء همبغضهای عليرضا تقديم ميکنم.


«شبت بخير عليرضا»


پر از اميد رويشی مثل خود درختی
اما تو چشم روشنت داری سئوال سختی
اشک چشو بغض گلوت ميخواد که از مادر بگم
از اون نهال پر اميد تو باغ بی ثمر بگم
مادر يعنی طراوت عطر گلای رازقی
مادر يعنی پرسه زدن تو کوچه های عاشقی
مادر يعنی يه باغ پر از گلواژه های اطلسی
مادر يعنی يه تکيه گاه تو دخمه های بي کسی
مادر مثه ياس سفيد تو کوچه های سرنوشت
عطر تن وجود اون رسيده تا در بهشت
مادر يعنی يه سايه بون وقتی که آفتاب مي زنه
صورت ماهشو ببين وقتی که مهتاب می زنه
مادر يعنی يه پنجره که باز ميشه رو به اميد
مثل نويد نوبهار تو دم دمای روز عيد
مادر يعنی لرزش برگ رو شاخه های زندگی
دلخوشی بزرگ اون لذت سرسپردگی
مادر يعنی نخواستن و نخوردن و نخوابيدن
شهد محبت و وفا از لب گرمش چشيدن
مادر يعنی واستادن و درجازدن برای تو
اگه نخوای قبول کنی يه آن ميشه فدای تو
مادر با دست مهربون غصمونوخاک ميکنه
با مژگون رنگ شفق اشکامونوپاک ميکنه
مادر ميخواد تو زندگی هميشه عاشق بمونی
دوست نداره زندگی رو با ساز هق هق بخونی
مادر هميشه بين ماست چه مهربون و باصفاست
اگه که بيخبر ميره رفتن اون دست خداست
عطر تن و برق نگاش تو ذهن خونه جاريه
رو قلبمون عکس اونو امضای يادگاريه
وقتی تو آفتاب تموز دنبال يک سايه بودی
تو سايه منتظر واسه دخترهمسايه بودئ
مادر چه زود دستتو خوند فکر نکنی زرنگی
ميخواست که عاشق بشی و با رقيبات بجنگی
اون روز که پات گرفت به در؛ ای پسر سر به هوا
مگه صداشو نشنيدی که گفت بپا! عليرضا !
مرحمی از بوسه و اشک اومد گذاشت رو زخم پات
جوونی گمشدشو ميديد تو نور اون چشات
پس اينو از يادت نبر؛ اگه فقط گريه کنی
بجای بوسه وسلام بغضاتو هی هديه کنی
مادر دلش خون ميشه و تو خلوتش می پوسه
تو حسرت لمس تنت دستاشو هی می بوسه
صدای گريهء مادر می رسه تا عرش فلک
اونقده پرپر می زنه می شکنه بال شاپرک
دوست داری اينجوری بشه قلبشو هی بلرزونی؟
چشمهءپر گوهرشو با گريه هات بخشکونی؟
مادر پر از محبت و دنيا پر از دو روئيه
خدا اونو ازتوگرفت چونکه مادر يه حوريه
اينقده بی تابی نکن اين رو بايد بفهمی
تو دنيای پر از کلک مادر نداره سهمی

مرداد ۸۱

عليرضاundefined

سلام
عليرضا يکی از دوستای مهربون و با صفاست. صدای مهربونی هم داره .هميشه هم شعرای
خانم مريم حيدرزاده رو ميخونه. منم بشوخی بهش ميگم حيدر مريم زاده.
در کنار تمام شلوغ
بازياش هميشه يه شعری رو بياد مادرش ميخوند و يه جورائی بغضشو تو دامن اين ترانه
می شست . يه روزی به من گفت که اگه خيلی ادعای رفاقت داری يه شعری واسه مادر بگو.
موندم چی بهش بگم چون سوژهء خيلی سختيه.مادر ازون تيپ سوژه هاست که اگه هر چقدر هم که مايه بذاری و صنايع ادبی و استعاره رديف کنی باز هم حس ميکنی کم گذاشتی و حق مطلب رو خوب ادا نکردی.بالاخره تصميم گرفتم تو قالب شعرائی که عليرضا دوست داره بگم.
حاصلش هم شد اين شعری که در ادامه براتون نوشتم.من اين ناقابل رو با تمام کاستيهاش به عليرضا و همهء همبغضهای عليرضا تقديم ميکنم.


«شبت بخير عليرضا»
پر از اميد رويشی مثل خود درختی
اما تو چشم روشنت داری سئوال سختی
اشک چشو بغض گلوت ميخواد که از مادر بگم
از اون نهال پر اميد تو باغ بی ثمر بگم
مادر يعنی طراوت عطر گلای رازقی
مادر يعنی پرسه زدن تو کوچه های عاشقی
مادر يعنی يه باغ پر از گلواژه های اطلسی
مادر يعنی يه تکيه گاه تو دخمه های بي کسی
مادر مثه ياس سفيد تو کوچه های سرنوشت
عطر تن وجود اون رسيده تا در بهشت
مادر يعنی يه سايه بون وقتی که آفتاب مي زنه
صورت ماهشو ببين وقتی که مهتاب می زنه
مادر يعنی يه پنجره که باز ميشه رو به اميد
مثل نويد نوبهار تو دم دمای روز عيد
مادر يعنی لرزش برگ رو شاخه های زندگی
دلخوشی بزرگ اون لذت سرسپردگی
مادر يعنی نخواستن و نخوردن و نخوابيدن
شهد محبت و وفا از لب گرمش چشيدن
مادر يعنی واستادن و درجازدن برای تو
اگه نخوای قبول کنی يه آن ميشه فدای تو
مادر با دست مهربون غصمونوخاک ميکنه
با مژگون رنگ شفق اشکامونوپاک ميکنه
مادر ميخواد تو زندگی هميشه عاشق بمونی
دوست نداره زندگی رو با ساز هق هق بخونی
مادر هميشه بين ماست چه مهربون و باصفاست
اگه که بيخبر ميره رفتن اون دست خداست
عطر تن و برق نگاش تو ذهن خونه جاريه
رو قلبمون عکس اونو امضای يادگاريه
وقتی تو آفتاب تموز دنبال يک سايه بودی
تو سايه منتظر واسه دخترهمسايه بودئ
مادر چه زود دستتو خوند فکر نکنی زرنگی
ميخواست که عاشق بشی و با رقيبات بجنگی
اون روز که پات گرفت به در؛ ای پسر سر به هوا
مگه صداشو نشنيدی که گفت بپا! عليرضا !
مرحمی از بوسه و اشک اومد گذاشت رو زخم پات
جوونی گمشدشو ميديد تو نور اون چشات
پس اينو از يادت نبر؛ اگه فقط گريه کنی
بجای بوسه وسلام بغضاتو هی هديه کنی
مادر دلش خون ميشه و تو خلوتش می پوسه
تو حسرت لمس تنت دستاشو هی می بوسه
صدای گريهء مادر می رسه تا عرش فلک
اونقده پرپر می زنه می شکنه بال شاپرک
دوست داری اينجوری بشه قلبشو هی بلرزونی؟
چشمهءپر گوهرشو با گريه هات بخشکونی؟
مادر پر از محبت و دنيا پر از دو روئيه
خدا اونو ازتوگرفت چونکه مادر يه حوريه
اينقده بی تابی نکن اين رو بايد بفهمی
تو دنيای پر از کلک مادر نداره سهمی

مرداد ۸۱

عليرضاundefined


 
بغض گرينويچ
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱٠  کلمات کلیدی:
با سلام
هر سال که دو بار ساعتها عقب جلو ميشه من هر دو بار بغضم ميگيره چون ياد فيلم سوته دلان ميافتم.
اوليش بخاطر جای خالی علی حاتميه(بقول آقای مشايخی سعدی سينمای ايران)و اون رفتن معصومانش که قلبمو از جا ميکنه.
دوميش هم بخاطر اون ساعته که تو فيلم ؛ مجيد ظروفچی (بهروز وثوقی)با دندوناش رو مچ دست اقدس (شهره آغداشلو) حک ميکنه.
اين ساعت با هيچ مدار و نصف النهار و گرينويچی کوک نميشه و فقط با نبض دل عاشق کار
ميکنه.
بنظر من اگه همهء ما يکی از اين ساعتها داشته باشيم و گذر عمرمون رو بدست ثانيه شمار اون بسپاريم ديگه هيچوقت غصه ء گذشت زمان و گرد پيری و عينک ته استکانی و .........نميخوريم.
اونائی که دل عاشق دارن از اين ساعتها هم دارن .
من که يکی دارم شما چطور؟

 
سر آغاز
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٩  کلمات کلیدی:

بنام بغض جام خالی از می..............بنام آه جانسوزانه نی
بنام ساغر دل؛حسرت سنگ............شکوه خلوتی با نغمه چنگ
مهار دل رها ميسازد از کف..............طنين ضربهء مستانهءدف
بنام بزم دشتستانی و شور............سماع پنجه هابرروی تنبور
بود جاری بسان جوشش شط........به روح وجان من آوای بربط
شکوه گل بود از صحبت خار...........نوازد نغمه ها را زخمهء تار
گشودم فرش دل با تار بی پود.........که پودِ دل بود جانمايهء عود


۱۵/۱۲/۸۱

 


 
نقطه سر خط ۱
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٩  کلمات کلیدی:
با عرض سلام و تبريک سال نو
اميدوارم سالی پر از.............
ادامه جمله بالا به عهده خودتون چون اصولا از جملات کليشه ای پرهيز ميکنم و يک حساسيت
پوستی( کهير )هم نسبت به شنيدن آنها دارم پس وای به حال گفتنش چون در اين صورت حتما اگزما يا زونا يا ....ميگيرم
البته بماند که ما اصولا پوست کلفتتر از اين حرفائيم.
تصميم دارم خيلی کارا بکنم.....هرازگاهی بعضی از شعرامو( بهتره بگيم پراکنده گوئی) براتون بگم ( نه اينکه بنويسم ) چون معتقدم شعر گفتنی و خوندنيه و کار شاعر گفتنه نه نوشتن.
البته يه وقت فکر نکنين به نويسندگی کم لطفی کردم .اين فقط يک اظهار نظر بود همين.
حالا تو اين دنيای هر کی به هرکی که همه صاحب نظر شدن ما هم هوس کرديم يه چيزی بپرونيم.
گاهی وقتا هم که حسش باشه يه کارائی با بوم ورنگ و چوب و .....خلاصه شيلنگ تخته ميندازم و قابش ميکنم.
حالا سر فرصت عکساشو اسکن ميکنم تا نظر شما رو هم بدونم.
خلاصه دلم گواهی ميده وبلاگ خوبی ميشه....حالا تا ببينيم
برای حرف اول فکر کنم کافی باشه