لالائی
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۳۱  کلمات کلیدی:

اينم يک لالائی برای دخترم ؛ نازگلکی که تمام حيثيتِ انسانی منه:

تو شبـستون چشات؛ منو مهمون ميکنی

واسه کفترای محرابِ دلت ؛

دلَمو ور ميداری ؛ واسَشون دون ميکنی

آخ چه کيفی داره وقتی کفترات...

کفترای حَرَم ِ ناز و قشنگِ با صفات

به دلم تُـک ميزنن ؛ حال ميکُنن

غصّهء روزمرگيايِ بابا رو  چال ميکُنن

وقتی دستات دور گردنِ بابا ؛ بسته ميشه

دل چيکارَست که بخواد خسته بشه؟

وقتی اون شب که تَنِت داغ و تَبت رسيد به ِچل

يه غمی خَزيد تو جونم ؛ انگاری که مرده دِل

عزيزی ميگُفت که :اين تب ؛ تبِ تنسوزِ نيازه

اين تبِ که تنها از تو ميتونه پدر بسازه

اون ميگفت : اگه تو دستی بکِشی روی تنِش

ناز کُنی دست و پاهای مَرمَرش

انگاری اَوستا رو خوندی براش

تا هميشه تو دلش موندی براش

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

پلکايِ ناز تو از مهمونيِ خوابِ قشنگ

فارغ از همهمهء دود و تفنگ

نمياد روهم اگه قصّه نَگــَم

قصه از اين دل پر غصّه نَگــَم

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

حيف که از ما زود گذشت....

روزای سُرسُره بازی با يه تَشت

فان فار و کاترپيلار کجا بودِش

تو دلايِ آدما ؛ يه عالم صفا بودش

ولی افسوس همهء خواب و خيالِ نازِمون

سينهء سنگِ صبورِ  رازِ ِمون

رعشهء آرشهء مسرور سازمون

يهوئی دود شد و رفت به هوا

دَر نَيومَد ديگه از کسی صدا

تو هجومِ نعره های زنده باد و مرده باد

ما سپرديم همهء ترانه هامونو به باد

بعدِ ياد بُردنِ اون خاطراتِ ناز و قشنگ

حالا نوبتِ چی بود؟ نوبتِ تير و تفنگ

مَشتی سبحان که يه پاشو تويِ جبهه جا گذاشت

همّت و غيرتِ ما هم اونو بی عصا گذاشت.....

ميگه که : حديثِ عشقه ؛ جايِ حرفِش اينجا نيست

حرفِ بچّه هايِ جنگ ؛ حرفِ لباس شخصيا نيست

واسه حقّ حاکميّتِ ماها به سرنوشت

خيليها شهيد شدن ؛ اگرچه رفتن به بهشت

ولی افسوس و دريغ و حسرت و حسرت و حيف!

به حديثِ عشقِ ما ؛ رنگِ جناح خورده و طِيف!

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

آخ ! ببخشيد بابائی

اين نشد يک لالائی

نبايد ميگفتم از غصّه ای که بر ما گذشت

چه کنيم؟ اين دلِ صد پاره و اين دَرزايِ نَشت

من شايَد چَرَند بگم يا حرفِ مفت

ولی از غصّه نبايد با تو گفت...

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

تو به عشقِ يورتمهء کرّه اُُلاغ کد خُدا

نميخوای يه لحظه از فکر حَسَن بشی جُدا

که اگه اُلاغه سواريش نميده

يه حالی به چرخ گاريش نميده..

حسنی باز تک و تنها می مونه

حسنی اسير غمها می مونه

تو ميخوای بخونَم از سوسکی خانومِ پُر اَدا

از قلی از مملی از اون دو خِرس ناقلا

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

آره ؛ از غصه نبايد با تو گفت....

آره ؛ اين حقيقتِ تَلخو نبايد که شنُفت

تو خودِت بزرگ می شی

آشنا با گرگ می شی

تو خودِت خانوم می شی

مثلِ من ؛ حروم نشی!!!!!!

 

 

 


 
وبلاگ نامه
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٩  کلمات کلیدی:

مدتی بود که دنبال يه دليل شاعرانه برای اعتيادم به وبلاگ ميگشتم. اين چند روز غيبتِ موجه هم به همين دليل بود. البته پيشاپيش از همهء عزيزانی که اسمشون توی اين بظاهر شعر اومده طلب بخشش ميکنم. ميدونم ! تحملش خيلی سخته ولی دلتون رو پيش دل مژگان بانو بذارين که از بختِ بدش؛ دو بيت نثارش شد. با عرض شرمندگی !..........

نشينم تا سحر ؛ من پای وبلاگ

که گشتم يار بی پروای وبلاگ

هرآنکس را که لينکی داده ايمش

گلی هستند از گلهای وبلاگ

جميل و حرفی از جنس حظورش

که هست از آرياييهای وبلاگ

نموده وردِ حق ؛ در شعر ؛ جاری

همو که هست نيروانای وبلاگ

فِری گلچين کند با ذوق بی حدّ

غزلها از معاصرهای وبلاگ

و مژگان آن طبيب بانوی شاعر

گشايد دربی از درهای وبلاگ

کُند پاشويه با شعرش ؛ تَنی را

که سوزد در تبِ بالای وبلاگ

مونا خواهد سرايد تا تهِ آه

و بغضش ؛ اشکِ سيل آسای وبلاگ

فيونا ! نور ؛ صدا ؛ دوربين و اکشن

که هست از سينماييهای وبلاگ

ز داش طيّب ؛ چه گويم؟ چون مَرامَش

زبانزَد گشته در اعضای وبلاگ

و ايراندُخت آن گلپونهء من

که باشد يار بی همتای وبلاگ

سرابی تشنه تر از زينبَم نيست

و طوفانی کُند دريای وبلاگ

ز شعر نغز بانو ؛  باقری شاد

چه عاشق شد ؛ ملائکهای وبلاگ

سر آخر ؛ آدمک با شعر نابش

شده استادِ روح افزای وبلاگ

همه گويند: ميرزا ! ناله سر کن

چه گويم جز که : وای ؛ ای وای وبلاگ!

 

 

 


 
سرآغاز
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٦  کلمات کلیدی:

سرآغاز

بنام بغض جام خالی از می..............بنام آه جانسوزانه نی
بنام ساغر دل؛حسرت سنگ............شکوه خلوتی با نغمه چنگ
مهار دل رها ميسازد از کف..............طنين ضربهء مستانهءدف
بنام بزم دشتستانی و شور............سماع پنجه هابرروی تنبور
بود جاری بسان جوشش شط........به روح وجان من آوای بربط
شکوه گل بود از صحبت خار...........نوازد نغمه ها را زخمهء تار
گشودم فرش دل با تار بی پود.........که پودِ دل بود جانمايهء عود


۱۵/۱۲/۸۱


 
 
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٤  کلمات کلیدی:

سايه چون همراهِ من نيست

ميــل رفـتـن در بـدن نيـسـت

خــفــتـه در آغــــاز ايـــن راه

همچو من ؛ در بند تن نيست

۱/۴/۸۲

 

 

 


 
 
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٢  کلمات کلیدی:

شاعرم و قافيه ام انتظار

حسرت و دلواپسی ماندگار

حسرت سهراب شدن در دل است

وای که دل نيست بسانِ انار

غرقه شدم در يَـم  الفاظ و باز

هر چه مقفّی شده بس ناگوار

هرچه که گفتند بخوان؛ خوانده ام

صد که دروغ است؛ که چندين بار

حال دراين لحظه که بنشسته ام

قافيه ها را بنوشتم قطار...........

باز حواسم پی دلدار رفت

در پی زلفش بشدم رهسپار

حسّّ غريبی ست که عاشق شويد

از طرفی در تبِ شعری ؛ دچار

تب چو فروکش نکند جز به می

نرگس مستش شودَم مِی گسار

باز کجايم؟چه شد اين شعر من؟

دلبر من؛ قافيه را زد کنار؟

در دلِ هر شب؛ شده اين کار من

برگِ بَرنده دل و ؛ شعرم قمار

۵/۴/۸۲


 
تار و پود.........
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٦  کلمات کلیدی:


بازَم امشب پايِ دار ِ قالي ِ دل اومدم
واسه طرّاحی عشق و نقش مشکل اومدم

ولی نقش عشق چيه؟ چه جنسيه؛ چه رنگيه؟
سبز و آبی يا سفيد؟ شيشه ايه يا سنگيه؟

من ميگم شکل ستارَست رو تن کبودِ شب
شاهدِ رنج منو تو ؛ تو شبايِ سوز و تب

شايدَم شکل بلوره که نشسته لبِ طاق
يه شکوهی داده بل تلؤلو إش به اين اطاق

نکنه شکل يه موجه پر فراز و پر نشيب
که به ساحل مياره عطر شکوفه های سيب

يا شايد شکل يه باغچه پُــره از عطر ِ هوس
با سر انگشتایِ نازش ميشکنه قفل قفس

شايد اون شکل کويره پر ِ شنزار و سراب
تن تبدار و صبورش؛ علتِ وجودِ آب

شايدَم شکل يه ماهی که تو اعماق وجود
دنبال يه جائيه تو عالَــم بود و نبود

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

تو همين عالم حيرونی و پرسشها بودم
از خودم رها بودم ؛ نميدونم کجا بودم

که سرانگشتِ دلم به چندتا تار کشيده شد
به تن دار ِ دلم ؛ دو قطره خون چکيده شد

اومدم پاکش کنم قطره ها رو ؛ از تن ِ تار
که نهيبی زد دِلم ؛ اين دل پاک و بيقرار :

« اونی که دنبالشی تو پهنهء دار اومده
نقشی که دنبالشی ؛ ببين ! پديدار اومده

پودِ عشق ؛ خونِ دِله ؛ هيچ نمياد آسون به دست
نقش واقعی همينه ؛ بوده از روز ِ الــَست »

۲۶ خرداد ۸۱

 
«.....ميشوی آيا ؟ »
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٤  کلمات کلیدی:
به رسم ليلــی و مجــنون ؛ عاشق ميشوی آيا ؟
تــو عذرايــی برای عشق ِ وامِــق ميشوی آيـا ؟

در اين دريای طوفانی ؛ پناهی ؛ زورقی ؛ جويم
تــلاطمهــای روحــم را تـو قــايــق ميشوی آيـا ؟

چه خوش گفتند:« کِی مـيرَد؛ دلی کو؛ زندهء عشق است؟»
حضـور عشق را در دل ؛ تو خالــق ميشوی آيا ؟

دلم گـلدان بی جانی؛ پُر از بغضی تَـرک خورده
تــو ای بانـوی رُستنها ! شقـايق ميشوی آيا ؟

تــَنيدم تــار و پـودت را بـه بَندابندِ دل؛ جـا نـا !
اگر دل ؛ ساعتـی بـاشد؛ دقايق ميشوی آيا ؟

کـرامت ريزد از چشـمانت ای منعم! بگـو دانـم
که خالی سفرهء دل را ؛ تو رازق ميشوی آيا ؟

گـريـزانـم ز هجـرانت و بـا تـرديد می پـرســم :
در ايـن وادی مــَـرا ؛ آئينــهء دِق ميشوی آيا ؟

۱۲ تير ماه ۸۲

 
آيين داش مشديها ( ادامه )
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٢  کلمات کلیدی:

ترتيبات رسيدن به مقام داشی :
يک چغاله مشدی ؛ زمانی ميتوانست داش مشدی شود که کار برجسته ای که از هر کسی بر نيايد ؛ انجام دهد. مثلاْ :
ــ با پشتِ قاشق قزوينی ؛ يک کاسه هل و گلاب را طوری بخورد که چيزی در کاسه نماند.
ــ بيست سی دور بدون وقفه در چاله حوض حمام محل شنا کند. ويا پشتک دو معلقه از بالای تير به وسط چال حوض بزند.
ــ از يک گوشهء استخر بهجت آباد به گوشهء ديگر؛ زيرآبی برود.
ــ ده دست چلو کباب بخورد ؛ يا تهِ چهار من هندوانه يا صد دانه خيار را در يک نشست بالا بياورد.
ــ در حاضر جوابی و بذله گويی زبر دست باشد.
ــ قوچ وخروس را طوری پرورش دهد که در جنگ مغلوب نشود.
ــ چند دانه نان برنجی بزرگ را در دهان گذاشته بدون معطلی بلع کند و ذره ای از دهانش خارج نشود.
ــ دو طبق پر از توت را از حسن آباد ــ جايی که اولين توت تهران ار آنجا ميايد ــ به سر گذاشته ؛ بدون توقف به شهر بياورد.
ــ نمايشات زورخانه ای : دويست جنگلی بزند يا در چرخ زدن از بقيه جلو بزند ويا يک نفس پانصد شنا برود و .... از اين قبيل

مدارج ترقی داش مشديها به باباشملی :
برای رسيدن به اين مقام ؛ گذشته از دارا بودن اخلاق داشی و لياقت و کفايتِ اموری نظير : کشيدن عــَلـــَم ؛ نوحه خوان شدن دسته ؛ و مرشد شدن در زورخانه ؛ پيشکسوتی و شاگردی کردن نزد اساتيد ِ فن هم شرط بود.
از اينرو کاملاْ پيداست که باباشمل شدن و مطاع گشتن در نزد رؤسای يک محل؛ چقدر کار مشکلی بوده و چقدر اخلاق لازم داشته؛ با اينکه هيچ قول و قرار و عهد و پيمانی از قبل در کار نبود؛ همگی افراد مطيع و منقاد باباشمل بودند و برای تعيين جانشين او حاجتی به انتخاب نداشتند . زيرا قبلاْ همه ميدانستند که بعد از اين بابا ؛ کداميک از رؤسا و سردسته ها لايق اين مقام ميباشند.
بعضی از تاجرزاده ها و اعيان و حتی شاهزاده ها هم در اين جمعيت بودندنظير : حاجی کاظم ملک التجار که خود پسر حاجی محمد مهدی ملک التجار بود که او نيز در جوانی از داشهای محله و بازار بوده و و عملاْ هم در گود زورخانه و چاله حوض بازی و بذله گويی زبر دست بوده است . و جالب اينکه هر گاه بدليل مسائل شغلی ويا معيشتی و... نميتوانستند همکاری عملی با اين جمعيت داشته باشند اما اتحاد معنوی خود را با اين جمعيت حفظ ميکردند.
در اين راستا ميتوان از شاهزاده عزيز ( نوادهء مؤيدالدوله طهماسب ميرزا ) و شاهزاده امير اعظم ( پسر وجيه الله ميرزا سپهسالار ) ياد کرد.
 
آيين داش مشدی ها
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٩  کلمات کلیدی:
در يکی از جرايد به مطلبی در اين مورد برخوردم که از کتاب «شرح زندگی من » نوشتهء شادروان عبدالله مستوفی اقتباس شده بود.
البته چون مطلب خيلی طولانی بود ؛ طبقه بنديش کردم و در دو نوبت براتون مينويسم .

۱- خصوصيات :سادگی و بی آلايشی؛ بی تشريفاتی ؛ نان خوردن از دسترنج خود ؛ احترام به بزرگتر ؛ محبت و مهربانی با کوچکتر ؛ تعصب به محله و شهر و ولايت و کشور ؛ رکّی و بی پروايی؛ بی اعتنا به ماديات و ....


۲- بايدها و نبايدها :لوطی نبايد در مقابل هر «پنطی » سر تعظيم فرودآورد . ( پنط به نالوطيها و بی غيرتها ميگفتند).
نبايد حرف کلفت را ــ از هر که باشد ــ بی جواب بگذارد . نبايد دست خود را بخاطر مال دنيا پيش اين و آن دراز کند . در مقابل رفيق بايد از مال و جان دريغ نداشته باشد.....

۳- لـــوازم : ۱- زنجير بی سوسهء يزدی ۲- جام برنجی کرمانی ۳- دستمال بزرگ ابريشمی کاشانی ۴- چاقوی اصفهانی ۵- چپق چوبِ عناب يا آلبالو ۶- شالِ لام الف لا ۷- گيوهء تخت نازک. ( البته چهارتای اول اصلی و ما بقی فرعی بود )
شال لام الف لا يعنی اينکه شال را دو بار به دور کمر می پيجيدند و سر و ته آن را روی ناف ؛ از هم ميگذرانيدند بطوری که شکل «لا» ايجاد می شد.

۳- مشاغل : هيچوقت يکنفر داش به مشاغلی نظير : دلاکی ـ مقنی گری ـ حلاجی ـ کناسی و حمالی مشغول نميشد و اينها شغل « پنطيها » بود .
در عوض ؛ طبق کشی ــ توت فروشی ــ چغاله فروشی ــ بادبادک و فرفره سازی ــ پالوده ريزی ــ دوغ فروشی و گردوی تازه فروشی از مشاغل خاص جوانهای اين طبقه بشمار می آمد و مسن ترها که سرمايه ای داشتند ؛ دکان داری ميکردند و ترجيحاْ به فرنی فروشی ــ ميوه فروشی و آجيل فروشی روی می آوردند.

۴- تفريحات : کرک(بلدرچين) بازي؛ بلبل بازی ؛ سهره بازی ؛ کفتر بازی ؛ قناری بازی و نيز تربيتِ قوچ و خروس جنگی و جنگ انداختن آنها سر چهار راهها و ميادين عمومی ؛ منحصر به آنها بود.و گذشته از اين ؛ قاپ بازی و ليس بازی هم از قمارهای مخصوص داشها بود.

۵- اعتقادات مذهبی : در ميان امامزاده های حول و حوش تهران ؛ امامزاده داود خيلی طرف توجه اين طبقه بود. آنگونه که به «مکهء مشديها» معروف شده بود .
از شهدای کربلا به «حضرت عباس » و « حرّ » بسيار معتقد بودند و بزرگترين قسم آنها به حضرت عباس و کمربند حرّ بود . فداکاری اين دو بزرگوار ؛ با طبع ساده و بی آلايش اين مردمان متناسب ؛ و ارادت خاص آنها به اين دو جوانمرد برای فداکاری و يا به اصطلاح خودشان ؛ لوطی گری آنهاست.

در مطلب بعدی از ترتيبات ترقی مشديها و مدارج آن مينويسم .
 
و بازهم يک پراکنده گويی ديگر..
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٧  کلمات کلیدی:
«می زند باران به شيشه»

مي زند باران به شيشه
از پی دردی ؛ هميـشــه

****************

در گــلويــم خفــته فريــاد
حسرت و بغضم چو فرهاد
در طنــين ضــــرب تيشــه
می زند بــاران به شيشه

****************

يــاس بن بست اقــاقـــی
عطـر خوبش مانده بــاقی
از چه خشکيـده ز ريشـه؟
مي زند بــاران به شيشه

****************

می خَـرامی همچو آهـــو
می کشانی دل؛ بهر سو
خـفته کـفتاری به بيشـــه
مي زند بــاران به شيشه

****************

ايــن نمــايشهای بـاطــل
در تــمــاشــاخـــانــهء دل
بُــرده رونــق را ز گيشـــه
مي زند بـاران به شيشه

****************

واژه شـد هـميــار من؟ نه
شاعــری شد کار من؟ نه
عشق را دل کــرده پيشـه
مي زند بـاران بـه شيشه




 
جسارت
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٥  کلمات کلیدی:



«...................»

«ای پادشه خوبان داد از غم تنــهايــــی »
دل گرچه به تنگ آيد؛ وقتست بياسايی

چون کشتی بی لنگر در پيچ و خم دريا
درگيـر تلاطمــها ؛ در اين شب يلـدايــی

موجی کِشدم اينسو گه می کِشدم آنسو
بازا و تماشا کن ؛ هستم چه تماشايی!

ديگر مکن انديشه ؛ از بهر دلم جــا نــا
بگذار بميرد دل ؛ در اين تب رسـوايـی

شرمم کُشَد از رويت از طرّهء گيسويت
آتش بزنی بر دل ؛ چون در نظــرم آيی

ميسوزم و تب دارم در حسرت ديدارت
ظلمست اگر باشي؛ در فکر مداوايـي

اين دل به جفاکاری نقشش چو عيان گشته
حيف از تو چو بنمايي؛ تدبير شکيبايی

افسوس نبودم من خونين جگری عاشق
آوخ نسزد بــر من؛ آن سـاغــر مينايــی






 
بی خيالی !
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢  کلمات کلیدی:
چند روز پيش به مطلبی برخوردم از هنرمند گرامی و ترانه سرای معاصر جناب محمد صالح علاءدر مورد بی خيالی که در مجلهءچلچراغچاپ شده بود. البته ايشون در حيطهء تخصصی خود به اين مسئله پرداخته و گوشزدهای قابل تاملی کرده اند که بد نديدم نظر شما رو هم در اين ارتباط جويا بشم:

سرخی کفشت ای يار !

من مدتهاست که در يک روستای دورافتاده ساکنم و جدی ترين کارم خانه داريست ؛ اما بر خلاف همه؛ چه مارکسيست ها ؛ چه امپرياليستهای جهانخوار ؛ ريشهء گرفتاريهای انسان معاصر را فقط اخلاقيات ميدانم. من خودم به عنوان دايناسوری که تک و تنها در اين دوران گير افتاده ام؛ عرض ميکنم ريشهء اين بی خياليها در سمت حرفهء من :«ليلی مال من؛ ليلی مال تو؛ ليلی مال من و تو و يه دنيا» است .
«ليلی مال همه» بی خيالي مزمن می آورد . از نظامی گنجوی تا مولانا ؛ تا عارف و عشقی ؛ رهی معيری ؛ بيژن ترقی بگير بيا جلو ؛ تـــــــــــــــا اردلان (سرفراز) و ايرج(جنتی عطائی)و.....هم؛ با همهء نبوغ ؛ سر ليلی جان گذاشتند. سر اين که ؛ « ليلی فقط مال قيس عامری است.»
حالا ؛ دو تا جوان ناز با حداکثر امکانات ؛ در کار پراکندن «ويروس ليلی مال همه» هستند. و يا جوان هنرمند ديگری با همهء امکاناتِ زيبائی شناسانه ميگويد : تو رفتی با يکی ديگه رفيق شدی خيالی نيست منم ميرم با يکی ديگه......
وقتی ليلی مال همه شد ؛ آدرس فرهنگی اش کمی پائين تر از ميدان گمرک است و متاسفانه آنها که بايد جلوگيری کنند؛ مثل« آقای قنبري» مبصر هنرمندان و ترانه سرايان که در لس آنجلس نشسته اند ؛ بنده را مسخره ميکنند ؛ يا به رفقا و همکاران قديمشان مثل بابک بيات و مسعود کيميايی ناسزا ميگويند که آخ کی گفت :

سرخی کفشت ای يار از خون عاشقان است
کاری نمی شود کرد ؛ پای تو در ميان است

گرفتاری وقتی درست شد که اين کليپ های دوستان ؛ از خارج به درون آمد.
ريبايی شناسی غلط و غربی ؛ ويديوهايی که معشوق را کج نشان ميداد و بدون در نظر گرفتن اخلاقيات ؛ بسرعت به سمت معشوق زوم ميکردند. بديهی ست تصاوير کج ؛ ترانه و موسيقی و خواننده را هم کج ميکند.
کاش اون ترانهء «پسر حکيم باشی رو مهمونش بود» را بلد بودم . يا « يالله يالله ميوزيک» و « دختر چي چی الماس»و « رفتی با يکی ديگه دوست شدی خيالی نيست».
اين نمونه ها که آ وردم ؛ دربارهء کسانی است که کارهايشان اعتبار دارد . موسيقی و ترانه هاشان ارزش داوری دارد .
راستی هم ؛ حيفِ آن آقای موسيقی شناس نو آور و درجهء يک معاصر؛ و آن وقت اينجور بی مبالاتی در مضمون ترانه ها؛ و حيفِ شادمهر با اين همه فهم موسيقايی و تسلط؛ و بيشتر از همه؛ حيف که آن آقای مبصر ترانه سرايان ؛ اين همه جفا را ميبيند و لب نمی جنباندو بجای هزينه کردن و نقد کارشناسانه ؛مي نشيند و من کمترين را مسخره ميکند.
پس برای همين؛ باز هم می گويم :

سرخی کفشت ای يار از خون عاشقان است
کـــاری نمی شـــود کرد پای تو در ميان اسـت