بانوی من
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۳۱  کلمات کلیدی:

شب فروز تيرگيهايم تويی بانوی من

تکيه گاه خستگيهايم تويی بانوی من

در فراقت گرچه ميسوزم چه بی پروا چو شمع

حسرتِ پروانگيهايم تويی بانوی من

شوق سرمستی ز چشمانت بمن آموختی

لذتِ ميخوارگيهايم تويی بانوی من

بی نياز از لافِ عقلم ؛ مِی پرستم ؛ بيدلم

طالبِ ديوانگيهايم تويی بانوی من

بی شکيبم ! پَرسه در بن بستِ حيرت ميزنم

مأمن آوارگيهايم تويی بانوی من

بس غريبم ؛ زخم دل از دشنهء بيگانه نيست

همدلِ بيگانگيهايم تويی بانوی من

غيرتِ عشق و وفاداريِ دل ؛ آيين تُست

همّتِ مردانگيهايم تويی بانوی من

تا فتادم ؛ دل اسير آن کمان ابرو بشُد

آرش دلدادگيهايم تويی بانوی من

۱۲/۴/۸۱


 
«...................»
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٦  کلمات کلیدی:

منو اينجوری که هستم ؛ جوِنِ من ؛ قبول کنين

با همين بغض ِ شکستَم ؛ جونِ من قبول کنين

قول ميدَم دست نبَرَم ؛ تو خطّ و رسم ِ عاشقی

به خدا دستامو بستم ؛ جونِ من قبول کنين...

**************************************

اونی که رفته از اينجا ؛ خيلی دلتنگِ شما بود

تويِ جادّهء تغزّل ؛ هميشه لنگِ شما بود

واسه تصنيفِ رفاقت ؛ با يه ريتم  عاشقونه

تار و تنبور و دَف و نی ؛ بَربَط و چنگِ شما بود

تير ۸۲


 
مادر
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢۱  کلمات کلیدی:


 


من اين ناقابل رو با تمام کاستيهاش به عليرضا و همهء همبغضهای عليرضا تقديم ميکنم.


«شبت بخير عليرضا...»


پر از اميد رويشی مثل خود درختی
اما تو چشم روشنت داری سئوال سختی
اشک چشو بغض گلوت ميخواد که از مادر بگم
از اون نهال پر اميد تو باغ بی ثمر بگم
مادر يعنی طراوت عطر گلای رازقی
مادر يعنی پرسه زدن تو کوچه های عاشقی
مادر يعنی يه باغ پر از گلواژه های اطلسی
مادر يعنی يه تکيه گاه تو دخمه های بي کسی
مادر مثه ياس سفيد تو کوچه های سرنوشت
عطر تن وجود اون رسيده تا در بهشت
مادر يعنی يه سايه بون وقتی که آفتاب مي زنه
صورت ماهشو ببين وقتی که مهتاب می زنه
مادر يعنی يه پنجره که باز ميشه رو به اميد
مثل نويد نوبهار تو دم دمای روز عيد
مادر يعنی لرزش برگ رو شاخه های زندگی
دلخوشی بزرگ اون لذت سرسپردگی
مادر يعنی نخواستن و نخوردن و نخوابيدن
شهد محبت و وفا از لب گرمش چشيدن
مادر يعنی واستادن و درجازدن برای تو
اگه نخوای قبول کنی يه آن ميشه فدای تو
مادر با دست مهربون غصمونوخاک ميکنه
با مژگون رنگ شفق اشکامونوپاک ميکنه
مادر ميخواد تو زندگی هميشه عاشق بمونی
دوست نداره زندگی رو با ساز هق هق بخونی
مادر هميشه بين ماست چه مهربون و باصفاست
اگه که بيخبر ميره رفتن اون دست خداست
عطر تن و برق نگاش تو ذهن خونه جاريه
رو قلبمون عکس اونو امضای يادگاريه
وقتی تو آفتاب تموز دنبال يک سايه بودی
تو سايه منتظر واسه دخترهمسايه بودئ
مادر چه زود دستتو خوند فکر نکنی زرنگی
ميخواست که عاشق بشی و با رقيبات بجنگی
اون روز که پات گرفت به در؛ ای پسر سر به هوا
مگه صداشو نشنيدی که گفت بپا! عليرضا !
مرحمی از بوسه و اشک اومد گذاشت رو زخم پات
جوونی گمشدشو ميديد تو نور اون چشات
پس اينو از يادت نبر؛ اگه فقط گريه کنی
بجای بوسه وسلام بغضاتو هی هديه کنی
مادر دلش خون ميشه و تو خلوتش می پوسه
تو حسرت لمس تنت دستاشو هی می بوسه
صدای گريهء مادر می رسه تا عرش فلک
اونقده پرپر می زنه می شکنه بال شاپرک
دوست داری اينجوری بشه قلبشو هی بلرزونی؟
چشمهءپر گوهرشو با گريه هات بخشکونی؟
مادر پر از محبت و دنيا پر از دو روئيه
خدا اونو ازتوگرفت چونکه مادر يه حوريه
اينقده بی تابی نکن اين رو بايد بفهمی
تو دنيای پر از کلک مادر نداره سهمی

مرداد ۸۱


 
ما پنج نفر بوديم
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٧  کلمات کلیدی:

* شخصيتهای اين ترانه خيالی هستند *

 

من و اشک و حسرت و غم ؛ من و گونه های خيسم

رو ديوار بغضِ سنگی ؛ يادگاری مينويسم

يادِ کودکی ؛ شرارت ؛ روزايِ سفيد و برفی

شاديهايِ بچّگيمون ؛ جا نميذاشت واسه حرفی

يادِ گرگم به هوا و لحظه هايِ پُر فـَراقت

ِجر زدن تو بازی و بعد ؛ قهر  قهر تا به قيامت

تو با مويِ دُمبِ اسبی ؛ من با يک پيرهَن آبی

سعيد و کفش ِ کتونی ؛ نازی با مويِ شرابی

از سعيد بَدِت ميومَد ؛ پرسيدَم : چرا ستاره ؟

گفتی بی تــَربيـَته چون ؛ شـَستِـشو بالا مياره !

رضا وقتی مادرش مُـرد ؛ هميشه يه گوشه می نشـَست

رويِ سَر طاقِ مزارش ؛ پارچه های رنگی می بَسـت

اون ميگفت : « اينا دَخيله ؛ برايِ قلبايِ پَر پَر

واسه اينکه هر چه زودتر ؛ بخوابم کنار مادر »

**************************************

روز جشن نامزَديمون ؛ رضا يک چَفيـه به من داد

گفت : « اينم يه جور کراوات ؛ هديه ميکنم به داماد »

وصيت کرده که هر وقت ؛ من و تو سعيد و نازی

يادگــار بچّـگيـهــا ؛ رفقــايِ خــوبِ بـازی

وقتی رفتيم سَر خاکِش ؛ گريه نه ! فقط بخنديم

ما ميخنديم و رو طاقِش ؛ پارچهء رنگی می بنديم

پــارچهء رنگــی دَخيله ؛ بــرای قلــبای پَـر پَـر

ما ميبنديم تا رضا جون ! جمع بشيم دوباره از سَر

من و اشک و حسرت و غم ؛ من و گونه های خيسَم

رو ديوار بغض شعرم ؛ يادگاری می نويسَم

مرداد ۸۲

 


 
آسمون بيقراری
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٤  کلمات کلیدی:

 

 

باز آسمون چشمام امشب ميخواد بباره

بغض چموش و عاصی يه اسب بی سواره

هزار بهونه داره برای بيقراری

مستی های شبونه لحظه های خماری

به ياد خاطراتمون ذهنمو ميزنم ورق

بلور اشکای چشام همه ميشن رنگ شفق

ياد نگاه تبدارت از غصه آ بم می کنه

شراب اشک باصفات مست و خرابم می کنه

دستات تو دست من بود سقفمونم يه آسمون

ورد دلامونم فقط : «هميشه پيش من بمون»

وقتی که موج گيسوهات به ساحل لبام رسيد

بوسه های تبدار من معنی دريارو چشيد

يادم مياد می گفتی که از توی چشمام ميخونی

حسرت و دلواپسی گلهای ناز شمعدونی

دلواپس اينکه يه روز پنجرَمون تار بشه

همدم شمعدونی دل ؛ يه بوتهء خار بشه

ساقه شمعدونی دل ديگه شکسته عزيزم

انگار که هيچکس پای اون عهدی نبسته عزيزم

انگار که عاشقی فقط هميشه توی خوابه

حجم هجوم مستی هم اندازهء حبابه

تو رفتی و صدای پات مونده تو ذهن کوچه باغ

بعد تو هيچکس نميخوام بگيره از دلم سراغ

من موندم و يه پنجره تو کوچه های انتظار

يک گلدون پر از ترک ؛ که اينجا مونده يادگار

حالا به اينجا رسيدم ؛ اونم دقيقه نود

به اينکه : «از دل برود هر آنکه از ديده رود»

 


 
 
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٦  کلمات کلیدی:

همّت و صبر و شکيبايی ز تو آموختم

دل ز شکوه از جفاکاريِ دلها دوختم

در طوافم گردش عشقی زدی پروانه وار

در نيازت مشتعل گشتم ؛ چو شمعی سوختم

تير۸۱


 
کفش بی خيالی
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٤  کلمات کلیدی:

يه مدتيه سردرگم شدم. همش پراکنده گويی ! لطفاْ تحملم کنين. خوب ميشم.

 

از بند گسستم من تار و پودِ قالی را

چون بی تو نمی جويم مهلت و مجالی را

سهراب؟تَرَک؟چينی؟در من که نميگنجد

آهسته نيا ! بشکن ؛ خلوتِ سفالی را

از آبِ گل آلوده انتظار رويت نيست

از سَرَم برون کردم ؛ فرصتِ زلالی را

تا صبح اگر حتّی طبلِ سينه را کوبی

بشنوی فقط هر دَم؛ دامب و دومبِ خالی را

دل حفرهء پوشالی ؛ از حماسه ها خالی

از ياد ببردم من ؛ رستمی و زالی را

گنديده دِلم در من ؛ دوری طلبيد از من

حيف است مَزن آتش ؛ مشک عنبر عالی را

راهِ دل و پا در گِل ؟ ممکن نشود هرگز !

جز آنکه کُنی در پا ؛ کفش بی خيالی را

از خمس و زکاتِ عشق ؛ بيهوده ببخشيدند

هر هرزه و هرجايی ؛ لاتّ و لااُبالی را

در شهر نمی بينم آنرا که خورَد همچون

دردی کِش ميخانه ؛ لقمهء حلالی را

تيرماه ۸۲