ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱٧  کلمات کلیدی:

ببخشيد اگه امروزی نيست.

«............................»

دلبـرم ای نـازنين ؛ ای همـيـشه بهـتـرين !

دام دل در پيش روی ؛ تير عشقت در کمين

بــا تــرنـّمــهـايِ تـو در دلـم غــوغــا شــود

گشته آن الحـانِ خوش با دل و جانم عجين

دل خـطـاکـاری کـُنـَد پـيـش تـو زاری کُـنـَد

مـحـرم رازش تـويــی ای پنــاهِ آخــريــن !

گــنـدم دل رويــد از بــارش چشمــانِ مـن

خـرمنـش ازآنِ تــو ؛ ای نگار خوشه چين !

شرمم آيد گر کُـنم پيش دل ؛ کتمانِ عشق

حال گشته چون عيان ؛ داغ عشقت بر جبين

گر که خواهم خوشه ای ؛ آرَمَت از شهر دل

رنـگ بــازَد پيــش تو ؛ ای شـکـوهِ يـاسـمين !

نــورافشــانی کُـنــَد ؛ بـرق عشـقـت در دلـم

تـا که بـاشی خوشدلـم ؛ در نبودَت بس غمين

عشق صيقـل ميـدهــد ديــده و دل را چـنــان

چشــم بـنـدم بـر جـفـا ؛ دل رهـا سازم ز کين

وصـل مــا نــامـمـکن و راهِ مــا از هــم جـــُدا

تــو ملک در آسمــان ؛ من اسيــری در زميـن

در نيــايشــهايِ خــود سجــده بر يــادت زنــم

نــامت آرم بــر زبــان ؛ بهــر ســوگـنـد و يمين

شيخ صنـعان ميشوم ؛ مستِ جانــان ميشوم

زانـکه ميلــرزم چو بيــد ؛ بر سر ايمــان و دين

عــاشق از ســرّ درون ؛ لب بدوزَد ای عــزيــز

از درون سوزد چو شمع ؛ ليک در ظاهر متين

وه کـه بــاشـد اين زبــان ؛ الکن و بس نــاتوان

گويَمَت از عمقِ جان : « عاشقت هستم » همين !

شهريور ۸۱


 
کودکانه
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢  کلمات کلیدی:

اصلاْ بی خيالِ ادامهء شلوار کاغذی ! تعارف که نداريم ؛ ديدم زياد حال نکردين منم بی خيالش شدم . در عوض اينکه با اون مطلب حال نکردين ؛ با يکی از ترانه هام ( يا به قول مژگان بانو : کودکانه هام ) حالتونو ميگيرم تا قدر عافيت رو بدونين.

«............................»

يادِ اون روزا بخير ؛ روزايِ سکوتِ عشق تو حنجره

سه تا تک زنگ ميزدم ؛ واسه ديدنت تو قابِ پنجره

پرده که کنار ميرفت پشتِ شيشه

يه گريزی ميزدم به عشق و فرهاد و تيشه

من ميگفتم : واسه تو يک داداشم

ميخوام اينجوری فقط پيشت باشم

نميشد يهو بگم دوست دارم

بيام و زودی پا پیشت بذارم

چون اگه ميشنيدی لبخند ميزدی

وصلهء « نميخوامت » رو به دلم بند ميزدی

منّتِ حرفاتو با جون خريدم

گُذَر صورتَکا رو ميديدم

يک به يک ميومَدن تو زندگيت

حرص ميخوردم از تو و از سادِگيت

توُ سکوت و خلوتِ خودم هَمَش زار ميزدم

توُ خيالم ؛ همهء‌ رقيبامو دار ميزدم

ولی هيچ ترسی نداشتم از کسی..

اينکه يک روزی به دادم نَرسی

ميدونستم هر جايی بازم بری مالِ منی

توُ ستاره و توُ اقبالِ منی

ولی طاقتم ديگه طاق شده بود بُريده بود

همهء خطرها رو به جونِ دِل خريده بود

تا يه شب ؛ يه جورايی زَد به سَرَم بهِت بگم :

« ديگه وقتِشه که گوش بدی به حرفايِ دلم

من يه عُمريه به پات نشستم و منتظرم

ميخوام امشب بدونم بايد بمونم يا برَم!؟

اين کسی که عُمريه داری بهش ميگی داداش

بَد جوری دوسِت داره ؛ ميشنَوی اين رو توُ صداش؟ »

*************************************

نغمهء «همسفر» و صدايِ «ستّار» و سکوت........

انگاری با گفتنِ دوست دارم انداختمت توُ برهوت

بعد ديدم ساکت شدی هيچّی صدات دَر نمياد

نتونستی «نَه» بگی ؛ اينَم ازَت بَر نمياد...

بعد ديدم يه جورايی لحنِ نِگات آبی شُده

گونه هايِ ناز تو ؛ خوشگل و سُرخابی شده

يه روزی زد به سرم وَرِت دارم بريم بيرون

تنِ تبدارمونو صفا بديم زير بارون

توُ خم يه جادّهء خيس و هوايِ بارونی

دِلا رو پَر داديم از حال و هوايِ زندونی......

پاييز ۸۰