غزل ديروز
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢٩  کلمات کلیدی:

از خدا پنهون نيست از شما چی پنهون!؟ کفگير ادبی بدجوری به تهِ ديگ خورده. واسه همين رفتم ديروزنامه هامو ورق زدم و اين ناقابل رو انتخاب کردم .

به هر حال ؛ کم ما و کَــرَم شما......

 

دوباره دل جان گرفته از حضور و عطر و صفايِ دوست

دوباره سيلی روان ز اشک ؛ بيادِ مهر و وفايِ دوست

چو خالی و سرد و ساکت است ؛ فضايِ کاشانه ام کنون

نهالی از باغِ عاطفه ؛ نشانده ام من به جايِ دوست

چه خوش بود عطر رازقی ؛ درونِ پَس کوچه هايِ عشق

دوباره جامی ز خونِ دل ؛ و مستيِ جانــفَـزايِ دوست

صبورم و ميل بودنم ؛ بوَد که تا پرسه ای زنــــَم

به کوچه باغی ز خاطره ؛ قدم زنم پا به پايِ دوست

اگرچه اين بغضِ کهنه ام ؛ گرفته تاب و توانِ من

نشاط و شور و جوانيم ؛ بوَد گِرو در لقايِ دوست

بقولِ آن شيخ شاعران : « نميرَد آن دل که عاشقست »

که من نفس تازه ميکنم ؛ دَمی ز حال و هوايِ دوست

نباشد اين لافِ شاعری ! سروده ام آهِ سردِ خويش

به لرزشِ ناله هايِ خود ؛ ترنّمی از برايِ دوست

۱۲/۱۲/۸۱


 
به غربت نشينها
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٢  کلمات کلیدی:

يه روزی قصهء غربت نشينی تموم ميشه

دلِ تبدار و قشنگت توُ سينه آروم ميشه

سرزمينِ مادريت دلش برات پَر ميزنه

توُ کوچه پس کوچه هايِ بچّگيت سر ميزنه

ميگه : يک روز ميرسم به آرزوم

میشکُـفه  بغضی که کاشتم توُ گلوم

آخ که وقتی ببينم قدّ  و بالاش

شعر عشقو بخونم از توُ چشاش

نميدونين که عجب حالی ميشم

از غم و از غصّه ها خالی ميشم

ولی اينجا بعضيا فکرايِ بد بد ميکنن

راهِ برگشت به وطن رو براتون سد ميکنن

ميگن اونجا هَمَتون مشغولِ کيف و حالّ و حوُل

نميدونن که ميشين از دوريِ وطن ملول

اينا فکرشون قياسِ تومن و پوند و دلاره

شهدِ زندگی براشون مِثـِه جامِ زهرماره

ولی اينها همزبونن ؛  ميدونين

درگير يه لقمه نونن ؛  ميدونين

صُب تا شب جون ميکَنه برايِ تاٌمين معاش

تو دلش غصه داره از کيف و کفشِ بچه هاش

مشکل معيشتی آدمو دلگير می کُنه

سبزيِ زندگی رو ميخُشکونه ؛ پير می کُنه

ولی اون روز ميرسه ؛ وقتی بياين کنار ما

بشين همسنگر ما وُ بشين همقطار ما

تا که از نو بسازيم اين وطنو

پرچم سه رنگ بسازيم کفنو

 

 


 
کودکانه ای ديگر
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢  کلمات کلیدی:

يک جوجهء ناز   با پرهايی باز

نوکش حنايی    همرنگِ با غاز

بابايِ خوبم    آن را به من داد

در روز دوّم   از ماهِ خــــُرداد

گفتم که امروز  ميلادِ من نيست

بابايِ خوبم  اين جوجه پس چيست؟

گفت : کودکِ من ! دلبندِ بابا

لپّ ِ اناريت   چون قندِ بــا بــا

اين جوجه رازی در سينه دارد

بغض ِ اميدی    در دل بکــارَد

بنشين برايت    تا قصّه گويم

از واقعيّات   از غصّه گــو يـــم

****************************

افکار انسان   چون باغ وحشی ست

شهر فرنگ و     هر يک به رنگيست

بعضی خبر چين    همچون کلاغـَند

بعضی قناری     دلخوش به باغـَند

يک عدّه قانع    چون مورچگانـَند

در فکر فردا    آيـَندگانـَنـد

يک عدّه فيلَـند   خيلی مَتيـنَــند

يک عدّه گرگند    خون بر جَبينـَنـد

بعضی وفادار    چون سگ رفيقـَند

يک عدّه چون اسب   خيلی نَجيبـَند

برخی چو گربه   اهلِ نفاقـَند

محتاجِ لعنت    چوب و چماقند

بعضی چو روباه مکّار و رندَند

سرشار حيله   لبريز ترفند

برخی چو ماهی   صاف و زلالند

يک عده سوسکند   در فاضلابند

يک عده چون مور   در کار و رنجند

يک عده چون مار   در فکر گنجند

القصه هر کس   فکرش به رنگی ست

در ذهن ساغر   کابوس سنگی ست

آری تضادی    اينسان هويدا

بس زندگيها   را کرده زيبا

چندين سال پيش    در باغ افکار

وقتی قناری   می کرد قار قار

وه ! راه خود را    گم کرده بوديم

در راه منزل   ما مرده بوديم

هر کس کليدی   در توی مشتش

منزل وليکن    بر روی پشتش

باری هر کس   اعمال و فعلش

اصلاْ نمی بود    بر طبق ميلش

روباه صادق   خيلی عجيب بود

اسب ناکِس و شرّ   بس نانجيب بود

گربه وفادار   سگها منافق

بلبل خبرچين   بوزينه عاشق

در يک فضايی   درهم و تاريک

تنها يه جوجه    می کرد جيک جيک :

« جيک و جيک و جيک    خورشيد عيان است

ايران برای    ايرانيان است

گر چون برانی    اميال زشتت

حاکم شوی تو    بر سرنوشتت »

پيغام جوجه    آری همين بود

لحنش چه زيبا    بس دلنشين بود

ديگر نرفتيم    آسان نشستيم

با لحن جوجه    عهدی ببستيم

گفتيم با هم :    « تزوير موقوف

از دل ِبـرانيد    شوم است چون بوف

برخيز و بنگر    خورشيد عيان است

آزادی اول    اندر بيان است »

***************************

آری عزيزم   دلبند کوچک

چشمان نازت   همچون عروسک

جوجه نِمادی   زين طرز فکر است

در فکر او باش   چون فکر بکر است

دست تو باشد   چون سايبانش

غافل نباشی   از آب و دانش

مهر ماه  ۸۲