ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۳٠  کلمات کلیدی:

...................

 

در گلستان ِ هُرم ِ حضورت

نمرودِ وسوسه

خاکستر می شود.........


 
 
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٢٧  کلمات کلیدی:

............

 

ماهی ِ تـُنگِ بلور ؛

جلوهء  نگاه توست

رو تـَن ِ اشکای ِ من......


 
 
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٢۳  کلمات کلیدی:

..................

 

اشک ؛

 تشنه ترين آب است

و چشم ؛

سرچشمه ترين تشنه......

 


 
به ياد حسين پناهی
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٩  کلمات کلیدی:

 

من مرگ هيچ عزيزی را باور نمی کنم......

حسين پناهی هم رفت...... هنرمندی به معنای واقعی متـفاوت......

متولد دژکوه ــ روستايی در استان کهگيلويه و بويراحمدــ ...طلبهء مدرسه آيت ا... گلپايگانی قم و هنرجوی جامعهء هنری آناهيتا.

ميخواستم چند شعر از کتاب من و نازی را برايتان بنويسم ولی ترجيح دادم در ابتدامقدمه ای که بر اين کتابش نوشته را تـقديمتان کنم  و در پايان چند شعر از اين کتاب.......يادش گرامی.

در کودکی نمی دانستم که بايد از زنده بودنم خوشحال باشم يا نباشم. چون هيچ موضعگيری خاصی در برابر زندگی نداشتم. فارغ ازقضاوتهای آرتيستيک در رنگين کمان حيات ذره ای بودم که می درخشيدم.

آن روزها ميليونها مشغلهء دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم. از هيئت گلها گرفته تا مهندسی سگها ؛ از رنگ و فرم سنگه گرفته تا معماری بارانها و ابرها

از سياهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار ؛ همه و همه دلمشغوليهای شيرين بيداريم بودند.

به سماجت گاوها برای معاش ؛ زمين و زمان را می کاويدم و به سادگی بلدرچين ها سير می شدم.

گذشتِ ناگريز روزها و تکرار يکنواخت ِ خوراکيهای حواس ؛ توقعم را بالا برد. توقعات بالا و ايده های محال ؛ مرا دچار کسالت روحی کرد. و اين در دوران نوجوانيم بود.

مشکلاتِ راه مدرسه در روزهای بارانی ؛ مجبورم کرد به خاطر پاها و کفشهايم ؛ به باران با همهء عظمتـش بدبين شوم و حفظ کردن فرمول مساحتها ؛ اهميت دادن به سبزه قبا را از يادم برد.

هرچه بزرگتر شدم به دليل خودخواهيهای طبيعی و قراردادهای اجتماعی ؛ از فراغت ِ آن روزگار طلايی دور و دروتر افتادم. اين روزها و احتمالاْ تا هميشه ؛ مرثيه خوان آن روزها باقی خواهم ماند.

تلاش ميکنم به کمک تکنيک بيان ؛ و با علم به عوارض مسموم زبان ؛ آن همه حرکت و سکون را بازسازی کنم.

وبعضاً نيز ضمن تشکر و سپاس از همهء همنوعان ِ زحمتکشم که برايم تاريخ ها و تمدن ها ساخته اند گلايه کنم که مثلا ً چرا بايد کفشهايمان را به قيمت پاهايمان بخريم و چرا بايد برای يک گذران سالم و ساده ؛ خود را در بحرانهای دروغ و دزدی ديوانه کنيم.

چرا بايد زيبائيهای زندگی را فقط در دوران کودکيمان تجربه کنيم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زيباسازی ِ منظومه هائيم.

در مقايسه با آن ظلمات سنگين و عظيم ِ « نبودن » ؛ بودن  نعمتی ست که با هر کيفيتی شيرين و جذاب است. بدبينی های ما عارضه های بدِ حضور و ارتباطات ماست.

فقر و بيماری و تـنهايی و مرگ ما ؛هيچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد ؛ منظومه ها می چرخند و ما را با خود می چرخانند.

ما ؛ در هيئت ِ پروانهء هستی ؛ با همه ء توانائيها و تمدن هامان ؛ شاخکی بيش نيستيم.

برای زمين ؛ هفتاد کيلو گوشت با هفتاد کيلو سنگ تـفاوتی ندارد.

يادمان باشد کسی مسئول دلتـنگيها و مشکلات ما نيست . اگر رد پای دزدِ آرامش و سعادت را دنبال کنيم سرانجام به خودمان خواهيم رسيد که در انتهای هر مفهومی نشسته ايم و همهء چيزهای مربوط و نامربوط را زير و رو ميکنيم.

به نظر می رسد ؛ انسان آسانسورچی فقيری ست که چرخ تراکتور می دزدد. البته بنظر ميرسد !!!! تا نظر شما چه باشد؟؟

 

 

ابله

سنگ انديشه به افلاک مزن ديوانه

چون که انسانی و از تيرهء سرطاسانی

زهره گويد که شعور همه آفاقی تو

مور داند که تو بر حافظه اش حيرانی

در رهِ عشق دهی هم سر و هم سامان را

چون به معشوقه رسی بی سر و بی سامانی

راز در ديده نهان داری و باز از پی ِ راز

کشتی ِ ديده به طوفان ِ خطر؛  می رانی

مست از هندسهء روشن ِ خويشی ؛ مستی!

پشت بر آينه در آينه سرگردانی

بس کن ای دل که دراين بزم خراباتِ شعور

هر کس از شعر تو دارد به بغل ديوانی

لب به اسرار فروبند و ميَنديش يه راز

ورنه از قافلهء مور و ملخ  درمانی

اتفاقاْ در فيلم سايهء خيال که به ياد او امشب از شبکهء دو پخش ميشه اين شعر   «ابله »رو در قسمتی از فيلم ميخونه.

پـيــست

ميزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای ياد

يادی برای سنگ

.....اين بود زندگی....

بعثت

.........و رسالتِ من اين خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

از ميان دويست جنگ خونين

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

آنها را با خدای خويش

چشم در چشم هم ؛ نوش کنيم.

بهانه

بی تو ؛ نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها ؛ تسکينم .

چرا صدايم کردی ؟..چرا !

سراسيمه و مشتاق

سی سال بيهوده در انتـظار تو ماندم و نيامدی

نشان به آن نشان

که دو هزار سال از ميلاد مسيح می گذشت

و عصر

عصر ِ واليوم بود و

فلسفه بود

و ساندويچ دل و جگر....

خاطرات

ما چيستيم ؟

جز مولکولهای ِ فعال ِ ذهن ِ‌زمين

که خاطرات کهکشانها را مغشوش می کنيم..!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
دعای باران
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٦  کلمات کلیدی:

..................

 

در خشکسالی ِ چشمها

ياد تو

نماز حاجاتم ميشود.....


 
 
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٢  کلمات کلیدی:

..................

 

نه ! آدرس نده ...!

می خواهم آوارهء  خيالاتم باشم.....

 


 
 
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٠  کلمات کلیدی:

.............

 

چنگی به دلت نمی زدم

با دلت

         چنگ می زدم........

 


 
 
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٦  کلمات کلیدی:

....................

 

نگاهت را به قامتم بدوز

رويين تن ميشوم.....


 
 
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٢  کلمات کلیدی:

.................

 

طلوع ِ اندامت

در غروبِ خورشيد

و من

مسحور ِ اين لحظهء گرگ و ميش......