ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٩  کلمات کلیدی:

Image hosting by TinyPic

بالی برای پرواز ۳

****************************

طرح المَثــَـل *

----------

دل چو بگندد

نمکش می زنم!

وای به روزی

که نبارم ز چشم...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* چونکه نه طرح است نه ضرب المثل

نام نهاديم به طرح المثــــــــــــــل !!!


 
 
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۳  کلمات کلیدی:

....................

 

تا گلستان

دهان تو باشد!

حکايت همچنان باغی ست ...!


 
 
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱۸  کلمات کلیدی:

 

 

***************************

 

سر راهت سبز شدم

همچون علفی !

ولی

 آن مرد با اسب آمد..!


 
کرگدن نامه
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٩  کلمات کلیدی:

 

وبلاگ...آپديت...کامنت...يادش به خير...انگار صد سال نوری

قبل بود همه ی اين شور و حالها، کشف دنيايی تازه با

    همه ی رمز و رازهاش، همه ی جذابيتهاش،همه ی کارکردهاش...

  چه رفيقايی پيدا کرديم، چه عشق و حالا کرديم، گريه

کرديم، خنديديم، گريونديم، خندونديم...گريوندنمون، خندوندنمون، خودِ خود

 زندگی بود، اين که می گم بود هم واسه ی خودمه هم واسه ی همه،

  هم واسه کليتمون! قبول که مثلا در مورد خودم عامل اصلی، خوابيدن شور و

حال نبوده که گم و گور شدم از بلاگستان، من جدا ديگه فرصتشو ندارم؛ و

۷ صبح می زنم بيرون، ۱۰ شب جنازه بر می گردم بی حس و حال، ‌اما

تو سطح کلی که نگا می کنی انگار رو بلاگستان خاک مرده پاشيدن،

انگار وبلاگ هم کارکرداش تا همينجا بود واسه ماها...نمی دونم...در هر

 حال اتفاق ناميمونی که افتاد اينه که:

(( به ضرب تازيانه جمعمان پاشيده شد از هم! ))

و فقط خاطره ها موند...خاطره ی رفيقايی که حتی بردن اسمشون دلتنگم

 می کنه بدجور.........حيف شد...خدا وکيلی خيلی حيف شد...بگذريم.

 

***

 

آرشم عينهو من، عينهو همه ـ حالا با دلايل خودش ـ‌ اما گم و گور شد

 و مهم همين گم و گور شدنه نيست دقيقا! مهم اون دلايله عزيزِ برادر!

 نمی خوام انگشت تو سوراخ و ذکر مصيبت کنم، اما يادمه که يه زمونی

 اينجا هر هفته به روز می شد با يه طرح، هر هفته کلی آدم از همه جای

 همه جا می اومدن اينجا، می خوندن، حال می کردن، می نوشتن، خالی

 می شدن...يادش به خير...مصيبتی به نام آرش ناجی! از بالی برای پرواز

 بر سر ما نازل شد! خدا بگم احسان پرسا رو چکار کنه! اولين بار...

دانشکده ی يکتا اينا ( که اين يکی ام باز خودش يکی از همون گم و

گوراس! ) ...با آرش چه عشق و حالا که نکرديم...چه حرفا که نزديم...

تلفنای يکی دو ساعته ی بی خستگی...گريه ها، خنده ها، نوش ها و

 سلامتی ها، اووووووووووووه...اصلا چه ربطی داره اين بچه مايه دار ِ

 بازاری ِبد مشهدی به من؟! ولی خب خداس ديگه، سر بنده هاش مصيبتو

 تلپی نازل می کنه که قدر عافيتو بدونن!

جدا نمی دونم راجع به آرش و رفاقتمون چی بنويسم...يعنی می دونما اما نمی 

دونم چجوری بنويسم...فقط اينو می دونم و می تونم که هميشه وقتايی که

   حالمون خيلی خوبه يا خيلی بده سراغ همو می گيريم، وقتايی که يا خيلی

سفيديم يا خيلی سياه؛ روزای خاکستری اصلا همو انگول نمی کنيم!

 و از شرّ هم راحتيم! آها! يه چيز ديگه ام يادم افتاد: عيد به آرش

sms دادم كه: عيدت مبارك رفيق روزهای عجيب و آرشم برام نوشت:

 عيد توام مبارك رفيق عجيب روزهای غريب...

 

بهونه ی خوبی شد اين ۹ فروردين، اين سالگرد وبلاگ آرش، سالگرد تولد

  ميرزا قلمدون...بهونه ی نوشتن بعد قرنها...بهونه ی داد زدنِ اينكه

 دلم واسه همتون يه ذره شده...بهونه ی بغض كردن...

بهونه ی بهونه گرفتن...

 

***

 

سال ۸۴ چه سالی بود...۲۶ اسفند ۸۳ و بعد...ارديبهشت ۸۴...دوشنبه ی

 داغ...از ۲۶ اسفند تاااااااااااا عيد امسال...تا آزمايشگاه و محضر و حلقه

و باقی قشنگ لحظه های سبز آبي...دوسِت  دارم...ممنونتم...مديونتم...

 

هی بر می گردم عقب می بينم يه دستی اون بالا بوده انگار ، والا محال

بوده اومدن و رسيدن به ۱۲ فروردين ۸۴، ساعت صبح، طبقه ی دوم...

بارونيم كه می باره، بوی خاك... كليشه س؟ خب باشه اصلا بارون يعنی

بوی خاك و برگای شسته شده و فرصت نفس كشيدن؛ اونوقت تو كنارمي،

تو ماشين ِاز دم قسط! نگا به حلقه هايی می كنی كه قسمت بود بعد بارون،

اون سر دنيا بخريمشون...زل می زنم بهت...می گی حواست به رانندگی

 باشه...می گم واسم يه مگنا روشن می كني؟ تو دلم لبخند می زنم،

ياد آرش می افتم كه واسه مگنا شعرم گفته! می گم سرتو تكيه بده

 و بخواب، می گی خوابم نمياد، می گم باشه چشاتو ببند می خوام

 نگات كنم...و تو خوابت می بره راستی راستي...بارون رو شيشه

شرّه می كنه و من تو اعوجاج شيشه يكسالی كه گذشت رو می بينم و

 سالهايی كه خواهد گذشت با تو و در كنار تو...دلم نمياد بيدارت كنم...

طلبه ام كه توام هيچوقت ِخدا دلت نياد بيدارم كنی عزيز...

همين...خلاص.

 

پی نوشت ها:

۱. برای سيد عباس موسوی ـ رفيق و برادر هنوز و هميشم ـ قشنگترين

 آرزوها رو می كنم كه لياقتشو داره.

۲. آرشو خفت كنين كه سفرنامه ی تايلندشو بنويسه براتون، بی سانسور!

۳. برای من و مريم دعاهای قشنگ بكنيد تو لحظه های قشنگتون.

۴. اسم نمي برم اما، همه تونو دوس دارم و هميشه به ياد تك تكتون هستم.

۵. چاهكريم!

۶. والسلام.

 

                 

چهارشنبه ی ابری

 ۹ فروردين ۱۳۸۵

   ساعت ظهر

   محسن باقرلو