ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

..............

از آدم بودنم


چه نصیبی...؟


دیگر نه حوایی مانده و

  
نه سیبی....!


 
چشمهایش
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱۳  کلمات کلیدی:

این روزها کار من فقط مرور کردن است

چشمهای دخترم را مرور می کنم

به معصومیت کودکانه ی چشمهایش غبطه می خورم

چشمهایش را مرور می کنم تا دیگر عاشق نباشم

چشمهایش را مرور می کنم تا دیگر شاعر نباشم

چشمهایش را مرور می کنم و می ترسم

می ترسم از اینهمه شیدایی کلمات که ذهنم را آشفته کرده

می ترسم از روزهایی که تشنه ی نوشتن بودم

می ترسم از نگاههایی که با احترام مرا می نگریستند

می ترسم از دوستان شاعرم که مرا تشویق می کردند

چشمهایش را مرور می کنم و شرم می کنم

از سیانورهای توی جیبم

از برق خیره کننده ی تیغهای سلمانی

از اینکه مرا بجای لوستر آویزان ببیند

چشمهایش را مرور می کنم و دلم برای خودم تنگ می شود

برای خودم ؛ برای خلوتم ؛ برای یک لحظه بی خیالی محض!

دلم تنگ می شود برای حسین پناهی

و حالاست که می فهمم سگ سفید امنیت یعنی چه!

دلم تنگ می شود برای روزهایی که پُر بودم از نوشتن

از هر صدایی طرح می ساختم

از هر نگاهی طرح می ساختم

ولی حالا به دنبال طرحی هستم تا از آن

صدایی و یا نگاهی بسازم

صدایی که نپرسد

و تنها مرا بخواند و آرامم کند

نگاهی که نکاود

و تنها مرا ببیند و تسکینم دهد

به هیچ نتیجه ای نمی رسم و

فقط و فقط

چشمهای دخترم را مرور می کنم .