ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۸  کلمات کلیدی:

چند روز پیش غزلی از فرهاد صفریان خوندم و با خوندن هر بیت طرحی توی ذهنم میومد چنتاش به دلم نشست :

....................................

(١)

با پر کبوتر نوشتمت

با نی مرداب نوشتی ام

تو پریدی

من فرورفتم...!

(٢)

من

بریده ام

تو

کشیده ای

من از تو

تو از من...!

(٣)

خاطره ها

تابوت شده اند

و من

جنازه ای سر در گم...!

(۴) 

در همین اتاق خواهم مرد

و جهانی

آوره ی آدرس دلتنگی من

 خواهد شد..!

(۵)

جغد که

غریبه و آشنا ندارد

مهم این دل ماست

که ویرانه شده..!

(۶)

هق هق

تلنگری ست

بر بغض تکانی

از شانه ها...!


 
من از تبار یوسفم...!
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٢  کلمات کلیدی:

زندگی بازار برده هاست..!

چوب حراجش

تنم را کبود کرده اگر ،

.

.

 

راه به بوی پیراهنم

نبرده ولی....!


 
دختری با چشمهای کتانی!
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳  کلمات کلیدی:

....................

دل من

لگدمال شده از

غوغایی

که چشمهای تو

به پا کرده است...!!