شاید عشق....
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳  کلمات کلیدی:

 

 

در میان منقارهای تنهایی ؛

.

.

.

عشق

مجال ِ یک ماهی بود

 .

.

.

چقَدَر فرصت کوتاهی بود...!

 


 
نگـــآه
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٧  کلمات کلیدی:

 



 

 

تنها

تصویر یک ماه

به این مرداب

حسّ ِ بودن ؛ می دهد
.
.
.

 

نگاهم کن....!

 


 
چاهنوشت
ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۱  کلمات کلیدی:

 

 

آن پیراهن خونآلوده را باور کن

گرگها مرا دریده اند

نه حسادت برادرانم 

و نه رسالتی بر دوشم است

من آن گوسفندی بودم

که در برهوت عاطفه 

پی غازچرانیِ  دلش رفت و

در هیچ یک از خوابهایش

ماه و ستاره ها  به سجودش در نیامدند

و میدانست

لاغر و فربه بودن گاوها بهانه ای بیش نیست

چراکه  تعبیر همه ی رویاها و کابوس ها

قحطی عشق است 

قحطی عشق

و چقدر مسخره است جیره بندی عشق!

آن پیراهن خونآلوده را باور کن

گرگها ؛به عبث؛ چشمهای  مرا دریده اند

که خون گریستن با من الفتی  دیرینه  دارد !

حالا همه چیز را لخت و عور می بینم

( با این چشمهای دریده )

حتی عشق را !

من عشق را شبیه لکاته ای می بینم

که سر چاه ایستاده 

و مرا دعوت می کند به مثلث لای سینه هایش

به ذوزنقه ی آغوشش

به لوزی میان رانهایش

به هذلولی لبهایش

می بینی؟

 عشق ِ جیره بندی 

شکل هوس می گیرد 

به جبر زمانه در هندسه ی اندام !

من در قعر چاه خویشتنم

من در قعر چاه تنهایی خویشتنم

و می دانم که این نسیم ِ بی جان ؛

بوی  مرا به هیچ کنعانی نمی برد

و پدرم هر روز 

سوی چشمهایش کمتر می شود

و مادرم

خون می گرید به یقین!

( نه آنکه پنداری گرگی چشمهای نازش را دریده باشد 

که عشق به دق الباب ِ مداوم است پشت دروازه ی دل ِ بی 

همتایش ) 

 

و من

( سرشار از شرم رویارویی )

در قعر چاه تنهایی خویشتنم

به نسیم و باد و طوفان اعتباری نیست

دنبال ِ ضجه ها و  فریادهایم را بگیر و بیا

( آنچنان که در کوچه های رگبار ِ بیضایی!)

بیا در قعر همین چاه

(که تنهایی ِ صد در صد است .

و هیچ گزمه و راهزنی را بر آن راه نیست .)

عاشقی کنیم  

عاشقی کنیم بی هیچ اضطرابی از جبر

عاشقی کنیم در مساحتهای رازگونه ی اشکال

و عزیز ِ سرزمین ِ دل یکدیگر باشیم.

بیا عاشقی کنیم .

 

 

.