ده سالگی
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٦  کلمات کلیدی:

اول از همه 

نهم فروردین این وبلاگ ده ساله شد . ممنون از همراهی دوستان و بخصوص خوانندگان خاموش این خانه .

 

دوم از همه ! 

کارهای اخیر :

یک : 

یک دوبیتی به زبان انگلیسی :

What re you -just- looking for? oh! my god

Do you need a metaphor? oh , my god

Please do not - honey- disturb yourself

You don't love me anymore ! oh my god 

 

دو :

تو با افق ؛ توافق می شوی 

من با افق ؛ منافق!

می بینی ؟

حتی در بازی با کلمات هم 

تو از من بهتری !

 

سه :

اگر پایش بیفتد 

هنوز

نهصد و نود و نه پای دیگر دارد

هزارپای خاطره ها ! 

 

چهار:

بشکن و بالا بینداز 

.

.

دل من 

و شانه هایت را ! 

 

پنج :

بی تو 

جرات عبور از یک خیابان را هم ندارم

چه برسد از خاطره ها !!

 

شش :

من 

حادثه ی عشق را 

زودتر از آدمها می فهمم

همچون گوسفندی 

که طویله اش روی گسل باشد !

 

هفت :

بگو لااقل 

دل من را پس بفرستد !

بادی که 

روسری ات را با خودش برد!

 

هشت :

و من 

همانم 

که خط می خورد همیشه 

.

.

.

اما 

از لبانت !

 

نه :

چه بی معناست 

آش نذری!

وقتی همسایه ات 

دختر دم بخت نداشته باشد ! 

 

.

سال خوبی باشه برای همتون . 

.





 
کا رهای اخیر
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٥  کلمات کلیدی:

..............1.............

 

نیازی نیست 

رخ به رخ بشویم !

صدایت 

پیش از اینها 

ماتم کرده است 

 

................2..................

دوستت دارم ولی هرگز نمی دانم چرا

من به عاشق بودن ِ بی منطق ِ خود قانعم

 

..................3......................

تویی همچون پیام توی بطری 

و گرمای سلام توی بطری 

حلالش! هر که خالی کرد و نوشید

از آن لعل حرام ِ توی بطری 

 

...................4.....................

 

کاش 

به اندازه ی سایه های تو 

خواب نیز 

به چشمهای من می آمد 

 

.......................5....................

 

درها را بسته ام 

بلکه از پنجره بیایی 

ای عشق نامتعارف ! 

 

.......................6.....................

 

مرا می برد از خود

مرا می برد با خود

.

.

بادی که مستانه می پیچد 

لای موهات !

 

.....................7....................

 

بی تو 

فشار قبر را 

تجربه می کنم هر شب

از معاشقه ی ماه 

با این پتوی پلنگی !

 

..................8....................

 

نه اشکم چاره ساز است و نه آهم 

که تنها عاشقی بوده گناهم 

پناه خستگی هایم تو بودی

چه بی آغوش تو ؛ بی سرپناهم 

 

.....................9.....................

 

عشق 

شاید آن  پستچی باشد

که در خانه ات را می زند 

بی آنکه بداند

حامل پیغام خیر است 

یا شر ! 

 

.........................10.................

 

نگران نباش ! 

جای دلت امن است ! 

.

دزدها 

همیشه 

نگهبانهای خوبی می شوند!

 



 
 
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٩  کلمات کلیدی:

............................

 

گاهی 

زمستان ِ اخوان ثالث می شوی 

بس که

ناجوانمردانه سرد و بی حس می شوی..!

 

.


 
شاید...
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٩  کلمات کلیدی:

 

.........................

شاید

گوشم بدهکار نباشد

ولی 

قلبم

- تا دلت بخواهد -

ورشکسته ست ..!

 

.


 
دوگانه ای برای باطله !
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۳  کلمات کلیدی:

 

.................یک.................

 

تو رفتی 

و من 

عاشقانه هایم را

برای روزنامه های باطله فرستادم!

 

....................دو.................

 

در انتظار تو

من و شعرهایم

مچاله می شدیم 

وقتی 

غبار از پنجره ات می زدود

روزنامه ای باطله!

 

.


 
دهگانه .
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٧  کلمات کلیدی:

 

..........یک............

 

بالشی از پَر پرستوها شاید

تو را 

هرشب 

به خواب ِ من بکوچاند!

 

.............دو...............

 

این شعرها 

همه ناسزاهایی هستند به زمین و زمان!

اما 

نه قاره ها جابجا خواهند شد

ونه آن روزها تکرار!

من و تو 

محکوم به فراموشی هستیم 

از یادِ هم !

 

..................سه...................

 

چرا از مرگ بترسم؟

.

.

هیکلت قیامت است !

 

............چهار.................

 

من

گورم را گم کرده ام!

و از همین است که

آواره و زنده ام هنوز !

 

..............پنج...............

 

شاید اعتیاد ِ پدر بود

شاید بیماری ِ مادر بود

شاید جهیزیه ی خواهر بود

که چراغهای قرمز را

طولانی تر آرزو می کرد

پسر بچه ای

با یک دستمال کثیف!

 

..........شش...............

 

من آمده ام

تو آمده ای

ولی آن روز

نیامده هنوز !

 

............هفت.................

 

نامرد هم که باشی

عشق پشت و رویَت می کند

و تو

درمان خواهی شد

 

...........هشت..............

 

شاید باورت نشود

اما من هنوز

هر از چند گاهی

سر می گذارم به همان دیوار کودکی ها

چشمها را می بندم

وسالها را به شماره می گیرم.

می دانم که پیدایت نخواهد شد

اما دلخوشم به اینکه

شاید صدایت را

- فقط صدایت را -

از آن دورها بشنوم

که بگویی : بیــــــــــــــا......!

 

............نه............

 

 نگاهم که می کنی 

مست می شوم !

چه معجو ن عجیبی دارد

این ته استکانی

که روی چشمهایت گذاشته ای!

 

..............ده................

 

زنده ترین زندان شده ام 

از این همه میله

که توی استخوان های شکسته ام دارم!

 

.


 
پاک
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٧  کلمات کلیدی:

..........................

 

همیشه علامتی کف دستت می کشیدی که :

"پاک یادت نره ! "

.

.

بی هیچ علامتی اما

مرا پاک یادت رفت !

 


 
قایم باشک
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٥  کلمات کلیدی:

..............................

 

آن دیوار کاهگلی 

حالا برجی گرانیتی شده!

 

.

ولی من هنوز

چشم گذاشته

و می شمارم

سالها را...


 
لطفن
ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٤  کلمات کلیدی:

 ..............................

 

 فرقی ندارد 

ستاره باشی یا قصه ؛ 

فقط

دنباله دار باش

لطفن !

 

.


 
هراس
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٦  کلمات کلیدی:

 

چون تو

بزرگ نبوده و نیستیم ؛

و همیشه از مرگ هراسیده ایم .

.

خو گرفته ایم به زیستن در سرزمینی

که تنها قناعت ِ زندگی 

مزد ِ گورکن هاست؛

چرا که 

برادر گور ِ برادر می کَـنَـد 

دوست گور ِ دوست

وشاعر

گور ِ شعر ...

 

.


 
← صفحه بعد صفحه قبل →