روز جمعه را چگونه گذرانديد؟
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٦  کلمات کلیدی:
روز جمعه جاتون خالی رفتم استاديوم تا تيم محبوبم رو تشويق کنم.البته چون نميخوام دعوا بشه و حوصلهء نعش کشی هم ندارم ؛ رنگ تيم محبوبم رو نميگم.
از دم در يه ساندويچ کالباس و يه پاکت تخمهگرفتم و رفتم به مصاف هواداران تيم مقابل ؛ تو استراحت بين دو نيمه يک حس کودکانهتحريکم کرد تا با کاغذهای ساندويچ و پاکت تخمه يک موشک (يا هواپيما ) بسازم و رهاش کنم.وقتی سرگرم صاف کردن کاغذها بودم ؛ نوشته های توش توجهم رو به خودش جلب کرد.و شروع کردم به خوندنش .
يکداستانکوتاه بود و خوندنش يه جورائي تکونم داد ؛ تا حدی که اصلا نفهميدم نتيجهء بازی چی شد.
و اما نتايج حاصله :
۱) نتيجهء احساسی :شب جمعه از روز جمعه بهتره.(يه وقت فکر بد نکنين! منظورم برنامه های تلويزيونه)
۲)نتيجهء ادبی :تا توانی داستان بنويس ........که تخمه شکستن هنر نمی باشد.
۳) نتيجهءقياسی:بر عکس هواپيما سازی که کار خيلی سختيه؛داستان نويسی هم کار خيلی سختيه.
۴) نتيجهءصنعتی:الگوی ما؛ در هواپيما سازی به «پوف » بنده . مثل : توپولوف.
۵) نتيجهءورزشی:ساندويچ نقشی حياتی در رونق فوتبال ما داره ؛چون مثل بلازويچ و ايوانکوويچ آخرش « ويچ » داره.
۶) نتيجهءتسليحاتی:موشک سازی و داستان نويسی هر دو از يک حس کودکانه نشئت ميگيرن و کار هردو ؛ زيرو رو کردنه . اما ذائقهء ما با دوميش سازگار تره.
۷) نتيجهءمنصفانه:قبول دارم که زيادی حرف زدم.