جسارت
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٥  کلمات کلیدی:



«...................»

«ای پادشه خوبان داد از غم تنــهايــــی »
دل گرچه به تنگ آيد؛ وقتست بياسايی

چون کشتی بی لنگر در پيچ و خم دريا
درگيـر تلاطمــها ؛ در اين شب يلـدايــی

موجی کِشدم اينسو گه می کِشدم آنسو
بازا و تماشا کن ؛ هستم چه تماشايی!

ديگر مکن انديشه ؛ از بهر دلم جــا نــا
بگذار بميرد دل ؛ در اين تب رسـوايـی

شرمم کُشَد از رويت از طرّهء گيسويت
آتش بزنی بر دل ؛ چون در نظــرم آيی

ميسوزم و تب دارم در حسرت ديدارت
ظلمست اگر باشي؛ در فکر مداوايـي

اين دل به جفاکاری نقشش چو عيان گشته
حيف از تو چو بنمايي؛ تدبير شکيبايی

افسوس نبودم من خونين جگری عاشق
آوخ نسزد بــر من؛ آن سـاغــر مينايــی