و بازهم يک پراکنده گويی ديگر..
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٧  کلمات کلیدی:
«می زند باران به شيشه»

مي زند باران به شيشه
از پی دردی ؛ هميـشــه

****************

در گــلويــم خفــته فريــاد
حسرت و بغضم چو فرهاد
در طنــين ضــــرب تيشــه
می زند بــاران به شيشه

****************

يــاس بن بست اقــاقـــی
عطـر خوبش مانده بــاقی
از چه خشکيـده ز ريشـه؟
مي زند بــاران به شيشه

****************

می خَـرامی همچو آهـــو
می کشانی دل؛ بهر سو
خـفته کـفتاری به بيشـــه
مي زند بــاران به شيشه

****************

ايــن نمــايشهای بـاطــل
در تــمــاشــاخـــانــهء دل
بُــرده رونــق را ز گيشـــه
مي زند بـاران به شيشه

****************

واژه شـد هـميــار من؟ نه
شاعــری شد کار من؟ نه
عشق را دل کــرده پيشـه
مي زند بـاران بـه شيشه