لالائی
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۳۱  کلمات کلیدی:

اينم يک لالائی برای دخترم ؛ نازگلکی که تمام حيثيتِ انسانی منه:

تو شبـستون چشات؛ منو مهمون ميکنی

واسه کفترای محرابِ دلت ؛

دلَمو ور ميداری ؛ واسَشون دون ميکنی

آخ چه کيفی داره وقتی کفترات...

کفترای حَرَم ِ ناز و قشنگِ با صفات

به دلم تُـک ميزنن ؛ حال ميکُنن

غصّهء روزمرگيايِ بابا رو  چال ميکُنن

وقتی دستات دور گردنِ بابا ؛ بسته ميشه

دل چيکارَست که بخواد خسته بشه؟

وقتی اون شب که تَنِت داغ و تَبت رسيد به ِچل

يه غمی خَزيد تو جونم ؛ انگاری که مرده دِل

عزيزی ميگُفت که :اين تب ؛ تبِ تنسوزِ نيازه

اين تبِ که تنها از تو ميتونه پدر بسازه

اون ميگفت : اگه تو دستی بکِشی روی تنِش

ناز کُنی دست و پاهای مَرمَرش

انگاری اَوستا رو خوندی براش

تا هميشه تو دلش موندی براش

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

پلکايِ ناز تو از مهمونيِ خوابِ قشنگ

فارغ از همهمهء دود و تفنگ

نمياد روهم اگه قصّه نَگــَم

قصه از اين دل پر غصّه نَگــَم

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

حيف که از ما زود گذشت....

روزای سُرسُره بازی با يه تَشت

فان فار و کاترپيلار کجا بودِش

تو دلايِ آدما ؛ يه عالم صفا بودش

ولی افسوس همهء خواب و خيالِ نازِمون

سينهء سنگِ صبورِ  رازِ ِمون

رعشهء آرشهء مسرور سازمون

يهوئی دود شد و رفت به هوا

دَر نَيومَد ديگه از کسی صدا

تو هجومِ نعره های زنده باد و مرده باد

ما سپرديم همهء ترانه هامونو به باد

بعدِ ياد بُردنِ اون خاطراتِ ناز و قشنگ

حالا نوبتِ چی بود؟ نوبتِ تير و تفنگ

مَشتی سبحان که يه پاشو تويِ جبهه جا گذاشت

همّت و غيرتِ ما هم اونو بی عصا گذاشت.....

ميگه که : حديثِ عشقه ؛ جايِ حرفِش اينجا نيست

حرفِ بچّه هايِ جنگ ؛ حرفِ لباس شخصيا نيست

واسه حقّ حاکميّتِ ماها به سرنوشت

خيليها شهيد شدن ؛ اگرچه رفتن به بهشت

ولی افسوس و دريغ و حسرت و حسرت و حيف!

به حديثِ عشقِ ما ؛ رنگِ جناح خورده و طِيف!

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

آخ ! ببخشيد بابائی

اين نشد يک لالائی

نبايد ميگفتم از غصّه ای که بر ما گذشت

چه کنيم؟ اين دلِ صد پاره و اين دَرزايِ نَشت

من شايَد چَرَند بگم يا حرفِ مفت

ولی از غصّه نبايد با تو گفت...

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

تو به عشقِ يورتمهء کرّه اُُلاغ کد خُدا

نميخوای يه لحظه از فکر حَسَن بشی جُدا

که اگه اُلاغه سواريش نميده

يه حالی به چرخ گاريش نميده..

حسنی باز تک و تنها می مونه

حسنی اسير غمها می مونه

تو ميخوای بخونَم از سوسکی خانومِ پُر اَدا

از قلی از مملی از اون دو خِرس ناقلا

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

آره ؛ از غصه نبايد با تو گفت....

آره ؛ اين حقيقتِ تَلخو نبايد که شنُفت

تو خودِت بزرگ می شی

آشنا با گرگ می شی

تو خودِت خانوم می شی

مثلِ من ؛ حروم نشی!!!!!!