کفش بی خيالی
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٤  کلمات کلیدی:

يه مدتيه سردرگم شدم. همش پراکنده گويی ! لطفاْ تحملم کنين. خوب ميشم.

 

از بند گسستم من تار و پودِ قالی را

چون بی تو نمی جويم مهلت و مجالی را

سهراب؟تَرَک؟چينی؟در من که نميگنجد

آهسته نيا ! بشکن ؛ خلوتِ سفالی را

از آبِ گل آلوده انتظار رويت نيست

از سَرَم برون کردم ؛ فرصتِ زلالی را

تا صبح اگر حتّی طبلِ سينه را کوبی

بشنوی فقط هر دَم؛ دامب و دومبِ خالی را

دل حفرهء پوشالی ؛ از حماسه ها خالی

از ياد ببردم من ؛ رستمی و زالی را

گنديده دِلم در من ؛ دوری طلبيد از من

حيف است مَزن آتش ؛ مشک عنبر عالی را

راهِ دل و پا در گِل ؟ ممکن نشود هرگز !

جز آنکه کُنی در پا ؛ کفش بی خيالی را

از خمس و زکاتِ عشق ؛ بيهوده ببخشيدند

هر هرزه و هرجايی ؛ لاتّ و لااُبالی را

در شهر نمی بينم آنرا که خورَد همچون

دردی کِش ميخانه ؛ لقمهء حلالی را

تيرماه ۸۲