به غربت نشينها
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٢  کلمات کلیدی:

يه روزی قصهء غربت نشينی تموم ميشه

دلِ تبدار و قشنگت توُ سينه آروم ميشه

سرزمينِ مادريت دلش برات پَر ميزنه

توُ کوچه پس کوچه هايِ بچّگيت سر ميزنه

ميگه : يک روز ميرسم به آرزوم

میشکُـفه  بغضی که کاشتم توُ گلوم

آخ که وقتی ببينم قدّ  و بالاش

شعر عشقو بخونم از توُ چشاش

نميدونين که عجب حالی ميشم

از غم و از غصّه ها خالی ميشم

ولی اينجا بعضيا فکرايِ بد بد ميکنن

راهِ برگشت به وطن رو براتون سد ميکنن

ميگن اونجا هَمَتون مشغولِ کيف و حالّ و حوُل

نميدونن که ميشين از دوريِ وطن ملول

اينا فکرشون قياسِ تومن و پوند و دلاره

شهدِ زندگی براشون مِثـِه جامِ زهرماره

ولی اينها همزبونن ؛  ميدونين

درگير يه لقمه نونن ؛  ميدونين

صُب تا شب جون ميکَنه برايِ تاٌمين معاش

تو دلش غصه داره از کيف و کفشِ بچه هاش

مشکل معيشتی آدمو دلگير می کُنه

سبزيِ زندگی رو ميخُشکونه ؛ پير می کُنه

ولی اون روز ميرسه ؛ وقتی بياين کنار ما

بشين همسنگر ما وُ بشين همقطار ما

تا که از نو بسازيم اين وطنو

پرچم سه رنگ بسازيم کفنو