مسعود کيميائی
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱۱  کلمات کلیدی:
سلام
همونطور که بهتر از من ميدونين اصولا اعتياد (که ترکش موجب مرض است )دو شرط کليشه ای داره.و اعتياد من هم به کيميائی خارج از اين شرط و شروط نيست چون شرايط احراز اين اعتياد سکرآور را داشتم که همانا عبارتند از :
۱- ذغال خوب (فيلمهائی که ساخته و ميسازه )
۲- رفيق بد ( نقدهای منفی نوشته شده )
وقتی به عشق فيلمسازی آوارهء ديار غربت شد اينو براش گفتم :

«................»
دلم از غصه گرفته نازنين
روزای طلا ئی رفته نازنين
وقتی رفتش آروم و بی سر صدا
رفت که فيلمی بسازه اون دور دورا
ندونست غربتش اينجوری ميشه
ديو غربت نشينی حوری ميشه
ندونستم شانس اون چه قسمی بود؟
که تو اکران کاراش هميشه طلسمی بود
مسعود نازنين قصهء ما
که يه دل داره پر از قصهء ما
رفت و يک نگاه نکرد پشت سرش
يه عالم سئوال گذاشت دورو برش
گفت:«ميرم ولی با دست پر ميام»
«مثل يک صدف ولی با در ميام»
«هی شماتت نکنين به اين حديث نا رفيق»
«يک کمی تو خط به خط قصه هام بشين دقيق»
«چاقوی دسته سفيد زنجونی»
«وقتی از پشت ميره تو قلب رفيق جون جونی»
«چاقو رو ولش کنين يک وسيله ست»
«حرف من اون مرديه که تو تله ست»
حالا اين سنگ صبور نازنين
که يه دل داره بدون قهر و کين
رفته و يه جورائی جاش خاليه
هر يه روزش واسه ما يه ساليه

خرداد ۸۱