پا ورقي نوستالژيک
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱۸  کلمات کلیدی:
مدتيه که يک حس گيج وگنگی مدام بهم نيشتر ميزنه.يه جورائی احساس لنگ درهوائی! (يا بقول امروزيها حس تعليق)بين باورهای ديروز و واقعيتهای امروز.
همه چی عوض شده؛حتی باورهای مادر بزرگها!اگه تا ديروز اين يه رسم معمول بوده که مادر بزرگها به شوق ديدن حضرت خضر چهل روز جلوی خونه رو آب پاشی جارو ميکردن و بوی کاهگل نمدار با عطر رازقی همهءاهالی محل رو مست وپاتيل ميکرد ؛ امروز ديگه کمتر کسيه که ازاينجور کارا بکنه.
مادر بزرگای امروزی دغدغه هاشونم امروزيه.حالا ديگه نقل کاهگل و اين حرفا نيست.حکايت شيشه های رفلکس و سنگهای گرانيته ؛ سنگهائی که اگه يه دستمال نمدار بکشی روش عکست رو توش ميبيني ؛ ولی برای من اون کوچهء بن بست پشت گرمابهءناصر خسرو هنوز که هنوزه يه چيز ديگه ست.
نميدونم شايد ايراد از منه ! باور کنيد من منکر امروزی شدن نيستم ؛ ولی چرا هميشه در کنار امروزی شدنمون بغض و حسرت ديروز رو يدک ميکشيم؟
انگار يه جورائی اين پرسه زدنها تو بن بست رازقی و حوض آبی خونهء مادر بزرگ شده پاورقی متن نانوشتهءوجودمون ؛ و شايد بخاطر همين پاورقی بودنشه که زياد بهش توجه نداريم. غافل از اينکه پاورقي کليد درک درست متن اصليه.خصوصا در جوامعي نظير ما که هميشه حاشيه از متن قويتر و پر رنگ تره ولي ما هميشه محو خود متنيم.
باری کجا بوديم؟......
آها......پرسه در بغض کوچه باغ خاطرات و حوض خونهء مادر بزرگ که ميشه توش قنداق کلی ترانه های نخوندهء کودکی رو شست.
ولي! انگار حق با شماست ؛ اينا همه باورهای ديروزه و واقعيت امروز اينه که تو وسعت اين حوض ميشه چند واحد آپارتمانهای ۵۰ متری برای کبوترای عاشقي ساخت که در به در دنبال وام مسکن و ازدواج و اضافه کاری و .....روزمرگيهای خودشونن.
و باز هم چاره ای نيست جز اينکه يه نقطه بذاريم و بريم سر خط.