و بازهم يک پراکنده گويی ديگر..

«می زند باران به شيشه»

مي زند باران به شيشه
از پی دردی ؛ هميـشــه

****************

در گــلويــم خفــته فريــاد
حسرت و بغضم چو فرهاد
در طنــين ضــــرب تيشــه
می زند بــاران به شيشه

****************

يــاس بن بست اقــاقـــی
عطـر خوبش مانده بــاقی
از چه خشکيـده ز ريشـه؟
مي زند بــاران به شيشه

****************

می خَـرامی همچو آهـــو
می کشانی دل؛ بهر سو
خـفته کـفتاری به بيشـــه
مي زند بــاران به شيشه

****************

ايــن نمــايشهای بـاطــل
در تــمــاشــاخـــانــهء دل
بُــرده رونــق را ز گيشـــه
مي زند بـاران به شيشه

****************

واژه شـد هـميــار من؟ نه
شاعــری شد کار من؟ نه
عشق را دل کــرده پيشـه
مي زند بـاران بـه شيشه



/ 8 نظر / 4 بازدید
نيروانا

بابا ای ول!تو چند تا وبلاگ داری داداش!

khaleh

سلام ممنون که به من سر زدی و ممنون بخاطر لينکی که دادی.اميدوارم که بيشتر با هم اشنا بشيم.

فيونا

می زند باران به شيشه.../ آميرزای نازنين سلام . اين هم از ای ميل من. در خدمت گذاری حاضرم. قربانت می روم. فيونا

نيروانا

وای معذرت ميخوام اساسی.من شما را با وبلاگ آميرزا اشتباه گرفتم.چون اون دو تا وبلاگ داره.بازهم معذرت!

فري

سلام. خيلي مخلصيم. ايوالله. دستتان درست. مي زند باران به شيشه.....

aryan

شعر جالبی بود ــــ به ما هم سر بزن ــــــــ

مژگان بانو

سلام آميرزای گرامی. اين شعررا فقط بايد با فنوتیپ جناب اويسی و صدای گوشخراش ايشون خوند. راستی آميرزا ما هم در خم همان کوچه ايم. زنده باشيد.