چاهنوشت

 

 

آن پیراهن خونآلوده را باور کن

گرگها مرا دریده اند

نه حسادت برادرانم 

و نه رسالتی بر دوشم است

من آن گوسفندی بودم

که در برهوت عاطفه 

پی غازچرانیِ  دلش رفت و

در هیچ یک از خوابهایش

ماه و ستاره ها  به سجودش در نیامدند

و میدانست

لاغر و فربه بودن گاوها بهانه ای بیش نیست

چراکه  تعبیر همه ی رویاها و کابوس ها

قحطی عشق است 

قحطی عشق

و چقدر مسخره است جیره بندی عشق!

آن پیراهن خونآلوده را باور کن

گرگها ؛به عبث؛ چشمهای  مرا دریده اند

که خون گریستن با من الفتی  دیرینه  دارد !

حالا همه چیز را لخت و عور می بینم

( با این چشمهای دریده )

حتی عشق را !

من عشق را شبیه لکاته ای می بینم

که سر چاه ایستاده 

و مرا دعوت می کند به مثلث لای سینه هایش

به ذوزنقه ی آغوشش

به لوزی میان رانهایش

به هذلولی لبهایش

می بینی؟

 عشق ِ جیره بندی 

شکل هوس می گیرد 

به جبر زمانه در هندسه ی اندام !

من در قعر چاه خویشتنم

من در قعر چاه تنهایی خویشتنم

و می دانم که این نسیم ِ بی جان ؛

بوی  مرا به هیچ کنعانی نمی برد

و پدرم هر روز 

سوی چشمهایش کمتر می شود

و مادرم

خون می گرید به یقین!

( نه آنکه پنداری گرگی چشمهای نازش را دریده باشد 

که عشق به دق الباب ِ مداوم است پشت دروازه ی دل ِ بی 

همتایش ) 

 

و من

( سرشار از شرم رویارویی )

در قعر چاه تنهایی خویشتنم

به نسیم و باد و طوفان اعتباری نیست

دنبال ِ ضجه ها و  فریادهایم را بگیر و بیا

( آنچنان که در کوچه های رگبار ِ بیضایی!)

بیا در قعر همین چاه

(که تنهایی ِ صد در صد است .

و هیچ گزمه و راهزنی را بر آن راه نیست .)

عاشقی کنیم  

عاشقی کنیم بی هیچ اضطرابی از جبر

عاشقی کنیم در مساحتهای رازگونه ی اشکال

و عزیز ِ سرزمین ِ دل یکدیگر باشیم.

بیا عاشقی کنیم .

 

 

.



/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

کمتر کار بلند خونده بودم ازت میرزا قلمدون عزیز.....بسیار زیبا بود....حس می کنم سرسری خوندم....باید دو سه بار بخونم

رضا

کمتر کار بلند خونده بودم ازت میرزا قلمدون عزیز.....بسیار زیبا بود....حس می کنم سرسری خوندم....باید دو سه بار بخونم

سپیده

به قداست همه ی آن مهربانی هایم قسم که قصاوت های امروزم را با تو ... به عاشقی خواهم نشست !

هیچ شباهتی به یوسف نبی ندارم نه رسولم نه زیبایم نه عزیز کرده ام نه چشم به راهی دارم ... فقط در چاه افتادم ... از همه دست اندرکاران ممنونم ...!

غزل

چقدر تلخ... و چقدر واقعی!

مهدی پژوم

سلام بر آرش میرزا... خوش دل ام که اخرالامر شعری خواندم از شما و چه خوب شعری. کاش باز از همین گونه دست به قلم برید...

مهدی پژوم

سلام بر آرش میرزا... خوش دل ام که اخرالامر شعری خواندم از شما و چه خوب شعری. کاش باز از همین گونه دست به قلم برید...

fotros

عالی بود . قلمتان مستدام