حوایی مگر...

...........................

 

آنقدر سنگینم

از رسوب این همه خاطره

که هیچ هوایی

برم نمی دارد..!

 

.

/ 8 نظر / 38 بازدید
یه دوست

نه هوایی نه حوایی و نه حتی آدمی دیگر هیچ چیزی و هیچ کسی نمیتواند برم دارد یا حتی در برم گیرد.....

گلنار

و هیچ کمیتی را به این کیفیت راه نیست.

روشنک

خاطره ام ازش نداریم! بدبختی....[ناراحت]

یه دوست

راستش چند نفر از شیمیدانهای مطرح دلم را دیدند رسوب نبود گفتند این اسمش رسوب نبست. خاطرات در همه جای دلت هستند. متفق القول گفتند سوسپاسیون است گذاشتند و رفتند دانشمندترینشان هنوز نزدیکتر نیامده بود که فریادش برآمد که آوخ........... اینجا استحاله ای بدیع روی داده است تمام سلولهای دل، به خاطره اش استحاله شده اند تیر آخر را زد و رفت: دیگر دلی نداری. آنچه در سینه ات میتپد خاطره اوست........