چای نوشی !

...................

 

کاش می شد ای کاش

به سر انگشت شما

من نخی می بستم

تا که یادت نرود

که به یادت هستم

تا به یادم باشی

ای خدا می شنوی؟

وقت آن است تکانی بدهی

و برایم پاشی...!

/ 12 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترانه و ترنم

خدا همیشه برای ما تلاش میکنه ... این ما هستیم که چشم هامون رو بستیم ... به روزیم

laahig

خدایا پاشووووووووووووووو میرزا , بعضی وقتها میگویم, نکند مشکل از گوشها ست!

پرچونه

میرزا وبت چه قدمتی داره w0o0oo0o0owwww چه شعر قشنگی گفتی... [گل]

آوا

و خداااااامی گوید: تو مرایاد کنی یا نکنی من به یادت ت ت هستم....... یاحق...

محبوب

بابا ... ای ول! این عالی بود ... جدی.... منم فکر می کنم که وقتشه خدا برامون پاشه ...

رعنا

لعنتی

هیشکی!

خدا با ابی نشسته چای می نوشه! باور کن میخوام به ابی بگم بسه دیگه بذار یه بعداز ظهر یا یه نیمه شب یه دم صب چه میدونم...یه وختی خدا یه چایی تلخم با ما بنوشه..شاید مخشو زدیم یه بارم برا ما پاشه یه بارم برا ما آستین بالا بزنه یه بارم وخت بزاره ببینه دردمون زخممون چیه.. چیه یه مرهمی یه کوفتی روش بذاره خوب شه...واللااا... ینی این پستت خدا بود شاید اگه بین 20 تا پست اخیرت بگی به یکیش امتیاز بدین من به این 100 میدم. مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییی عمو آرش.

نيلوفر

اگه شانس ماست كه يه نخ هم دوباره بايد ببنديم به يه انگشت ديگه اش كه يادش بمونه اوليه براي چي هست[نگران]

سیدهادی نژادهاشمی

سلام دوست خوب من مجموعه غزل [دیوارها کلید نمی خواهند ] کلید خورد توسط انتشارات شاملو -مشهد