.................

 

طلوع ِ اندامت

در غروبِ خورشيد

و من

مسحور ِ اين لحظهء گرگ و ميش......

/ 53 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
معلمي از بهشت( سها)

کم گوی و گزيده گوی چون در.انگار اين شيوه نوشتن را استادانه بلديد.من هم زين پس خواننده هميشگی ات هستم.

رضا

آميرزا قشنگ بود...راستي بهت بگم تو با من غزلكار هم كاري كردي كه سپيد گو بشم ...دفعه بعد يه طرح...يعني اولين و تنها طرحي كه توي عمرم نوشتم رو توي وبلاگ ميزنم...دستت درست...خيلي خاطر تو مي خوايم

گلاره

سلام! خيلی ممنون که منو با وبلاگتون آشنا کردین. لالاییتان را خواندم... بدیهی است که دخترتان هم از شنیدن آن لذت برده باشد.... اما خوب ،همون درد و غمی که گفتم توی لالاییهای ما ایرانیها هست،توش موج می زد... شاید حیف باشه بچه ها را اینقدر زود با غصه آشنا کنیم....به هر حال... باز هم خوشحالم و دوباره می آیم و می خوانم. شاد باشید.

پریا کشفی

دروود ميرزا............اولش خيلی باحال بود اما.....از گرگ و ميشش خوشم نيومد...حس زیبایی نمی ده به من...(يعنی اون گرگه يا ميش؟!؟!!!)

mohadese

مثل هميشه خيلی زيبا بود

این لباس نقطه چین

((صفحه ی کهنه ی يادداشت های من/گفت دوشنبه روز ميلاد منه...))بروزيم ومنتظر.هميشه سبز باشيد...

ماهي كوچيكه

سلام.چه باحاله .خوشم مياد که کم مينويسی.و مطلبت قشنگ بود.مرسی

مينو

سلام ميرزا . . . حالا بگو ببينم چی گرگ ميشه چی ميش؟!!!